داستان امیر مؤمنان علیه السلام ودنیا

 

 

 امام باقر علیهالسلام : چون حسین علیه السلام برای رفتن به کوفه آماده شد ، ابن عباس خدمت آن حضرترسید واو را به خدا وحقّ خویشاوندیسوگندداد که به این سفر نرود تا مبادا در طَفّ (کربلا) کشته شود . حضرت علیه السلامفرمود : من به قتلگاه خود از تو آگاهترم ومن از دنیا، جز مفارقت آن را نمی خواهم . ای پسر عباس! آیا داستان امیر مؤمنان علیه السلام ودنیا را برایت نگویم؟ . . .
امیر مؤمنان ، صلوات اللّه علیه ، برایم نقل کرد : من در یکی از باغهای فدک، کهبه فاطمه علیها السلام رسیده بود، با بیل مشغول کار بودم که ناگهان زنی وارد شد . چون به او نگاه کردم از زیبایی او قلبم از جا کنده شد . او را شبیه بُثینه دخترعامر جُمَحی ، که از زیباترین زنان قریش بود ، دیدم . آن زن به من گفت : ای پسر ابوطالب ! دوست داری با من ازدواج کنی تا تو را از این بیل بی نیاز گردانم وبه گنجینههای زمین راهنمایی ات کنم که تا زنده هستی خودت وبازماندگانت پادشاهی کنید؟ علیعلیه السلام به او گفت : تو کیستی تا تو را از خانواده ات خواستگاری کنم؟ زن گفت : من دنیایم . امیر مؤمنان علیه السلام فرمود : به او گفتم برو وکسی دیگر را پیدا کنوسپس بیل خود را برداشتم وبا خود این ابیات را برخواندم :

کسی که دنیای دون فریبش داد، تیر امیدش به سنگ خورد.
ودنیا اگر امّت هایی را بفریبد، چیزی به آنان نمی بخشد.

  «میزان الحکمه 4» صفحه 128 

   

 

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید