وبلاگ : قاسم - پوراسمعیل-(ماکو یی ) دبیر عربی وفلسفه ومنطق ومعارف ناحیه یک تبریز

علمی ،آموزشی ،دینی(دبیر دبیرستان نمونه دولتی امیرالمومنین (ع) منطقه ولیعصرودبیرستان غیر انتفاعی جام ناحیه چهار واقع در منطقه ائل گلی تبریز)

داستان امیر مؤمنان علیه السلام ودنیا
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱
 

 

 

 امام باقر علیه السلام : چون حسین علیه السلام برای رفتن به کوفه آماده شد ، ابن عباس خدمت آن حضرت رسید واو را به خدا وحقّ خویشاوندی سوگند داد که به این سفر نرود تا مبادا در طَفّ (کربلا) کشته شود . حضرت علیه السلام فرمود : من به قتلگاه خود از تو آگاهترم ومن از دنیا، جز مفارقت آن را نمی خواهم . ای پسر عباس! آیا داستان امیر مؤمنان علیه السلام ودنیا را برایت نگویم؟ . . .
امیر مؤمنان ، صلوات اللّه علیه ، برایم نقل کرد : من در یکی از باغهای فدک، که به فاطمه علیها السلام رسیده بود، با بیل مشغول کار بودم که ناگهان زنی وارد شد . چون به او نگاه کردم از زیبایی او قلبم از جا کنده شد . او را شبیه بُثینه دختر عامر جُمَحی ، که از زیباترین زنان قریش بود ، دیدم . آن زن به من گفت : ای پسر ابو طالب ! دوست داری با من ازدواج کنی تا تو را از این بیل بی نیاز گردانم وبه گنجینه های زمین راهنمایی ات کنم که تا زنده هستی خودت وبازماندگانت پادشاهی کنید؟ علی علیه السلام به او گفت : تو کیستی تا تو را از خانواده ات خواستگاری کنم؟ زن گفت : من دنیایم . امیر مؤمنان علیه السلام فرمود : به او گفتم برو وکسی دیگر را پیدا کن وسپس بیل خود را برداشتم وبا خود این ابیات را برخواندم :

کسی که دنیای دون فریبش داد، تیر امیدش به سنگ خورد.
ودنیا اگر امّت هایی را بفریبد، چیزی به آنان نمی بخشد.

  «میزان الحکمه 4» صفحه 128