وبلاگ : قاسم - پوراسمعیل-(ماکو یی ) دبیر عربی وفلسفه ومنطق ومعارف ناحیه یک تبریز

علمی ،آموزشی ،دینی(دبیر دبیرستان نمونه دولتی امیرالمومنین (ع) منطقه ولیعصرودبیرستان غیر انتفاعی جام ناحیه چهار واقع در منطقه ائل گلی تبریز)

روایت کامل از نحوه شهادت حضرت فاطمه الزهرا السلام الله علیه
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳
 

ایام عزای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه را به همه شیعیان تسلیت عرض مینمایم

روایت کامل از نحوه شهادت حضرت فاطمه الزهرا السلام الله علیه

آغاز مصیبت

پس از خیانت سقیفه و تعیین خلیفه ناحق مسلمین عده ای از اصحاب که مخالف با خیانت سقیفه بودن در منز ل دخت گرامی رسول خدا تحسن کردند. اما بعد..

ابوبکر ، قنفذ   را نزد امیر الومنین(ع) فرستاد و عده ای کمک نیز به همراهش قرار داد . او آمد تا در خانه حضرت و اجازه ورود خواست ، ولی حضرت به آنان اجازه نداد . اصحاب قنفذ نزد ابوبکر و عمر بازگشتند در حالیکه آنان در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند: به ما اجازه داده نشد. عمر گفت: بروید ، اگر به شما اجازه داد وارد شوید و گرنه بدون اجازه وارد شوید .


ایام عزای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه را به همه شیعیان تسلیت عرض مینمایم

روایت کامل از نحوه شهادت حضرت فاطمه الزهرا السلام الله علیه

آغاز مصیبت

پس از خیانت سقیفه و تعیین خلیفه ناحق مسلمین عده ای از اصحاب که مخالف با خیانت سقیفه بودن در منز ل دخت گرامی رسول خدا تحسن کردند. اما بعد..

ابوبکر ، قنفذ   را نزد امیر الومنین(ع) فرستاد و عده ای کمک نیز به همراهش قرار داد . او آمد تا در خانه حضرت و اجازه ورود خواست ، ولی حضرت به آنان اجازه نداد . اصحاب قنفذ نزد ابوبکر و عمر بازگشتند در حالیکه آنان در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند: به ما اجازه داده نشد. عمر گفت: بروید ، اگر به شما اجازه داد وارد شوید و گرنه بدون اجازه وارد شوید .

آنها آمدند و اجازه خواستند . حضرت زهرا(س) فرمود: « به شما اجازه نمی دهم بدون اجازه وارد خانه من شوید» همراهان او بر گشتند ولی قنفذ ملعون آنجا ماند . آنان به ابوبکر و عمر گفتند: فاطمه چنین گفت، و ما از اینکه بدون اجازه وارد خانه اش شویم خودداری کردیم . عمر عصبانی شد و گفت : ما را با زنان چه کا است

     سپس به مردمی که اطرافش بودند دستور داد تا هیزم بیاورند . آنان و خود عمر نیز همراه آنان هیزم بر داشتند و آنها را اطراف خانه علی و فاطمه(ع) و فرزندانشان قرار دادند . سپس عمر ندا کرد بطوری که علی و فاطمه (س) بشنوند و گفت: «. بخدا قسم ، ای علی باید خارج شوی و با خلیفه پیامبر بیعت کنی و گرنه خانه را با خودتان به آتش می کشم .

حضرت زهرا (س) فرمود: ای عمر ، ما را با تو چه کار است؟ جواب دا : در را باز کن وگرنه خانه تان را به آتش می کشیم . فرمود: « ای عمر ، از خدا نمی ترسی که به خانه من وارد می شوی ؟» ولی عمر بار نگشت

آتش زدن در خانه و مجروح شدن حضرت زهرا(س)

عمر  آتش طلبید و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد .

حضرت زهرا(س) در مقابل او آمد و فریاد  زد : ـ یا ابتاه ، یارسول الله» عمر شمشیر را در حالیکه در غلاف بود بلند کرد و به پهلوی حضرت زد. آنحضرت ناله کرد :«یا ابتاه» عمر تازیانه را بلند کرد و بر بازوی حضرت زد . آنحضرت صدا زد :« یا رسول الله ،، ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتاری کردند»

دفاع امیر الومنین(ع) از حضرت زهرا(ع)

علی (ع) ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید و بر زمین زد و بر بینی و گردنش کوبید و خواست او را بکشد ولی سخن پیامبر (ص) و وصیتی را که به او کرده بود بیاد آورد و فرمود:« ای پسر صهاک، قسم به آنکه محمد را به پیامبری مبعوث نمود، اگر نبود مقدری که از طرف خداوند گذشته و عهدی که پیامبر با من نموده می دانستی که تو نمی توانی به خانه من داخل شوی»

دستور ابوبکر برای حمله و آتش زدن خانه

عمر فرستاد و کمک خواست . مردم هم آ»دند تا داخل خانه شدند ، و امیر المومنین(ع) هم سراغ شمشیر رفت.

 قنفذ ملعون نزد ابوبکر بر گشت در حالیکه می ترسید علی(ع) با شمشیر سراغش بیاید چرا که شجاعت و شدت عمل آنحضرت را می دانست. ابوبکر به قنفذ کفت:« برگرد ، اگر از خانه بیرون آ»د دست نگه دارید وگرنه در خانه اش به او هجوم بیاورید، و اگر مانع شد خانه را بر سرشان به  آتش بکشید » قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه به خانه هجوم آوردند .  علی (ع) سراغ شمشیرش رفت ، ولی آنان زودتر به طرف شمشیر آنحضرت رفتند ، و با عده زیادشان بر سر او ریختند . عده ای شمشیرها را بدست گرفتند و بر آنحضرت حمله ور شدند و او را گرفتند و بر گردن او طنابی انداختند.

مجروح شدن حضرت زهرا(ع) بدست قنفذ ملعون

حضرت زهرا(ع) جلوی در خانه ، بین مردم و امیر المومنین(ع)  مانع شد. قنفذ ملعون با تازیانه به آنحضرت زد. بطوریکه وقتی حضرت از دنیا می رفت در بازویش از زدن او اثری مثل دستبند بر جای مانده بود. 

شهادت حضرت زهرا(س) و محسن (ع)

قنفذ ملعون حضرت فاطمه(ع) را با تازیانه زد آ« هنگام که خود را بین او و شوهرش قرارداد، و عمر پیغام فرستاد که اگر فاطمه بین تو و او مانع شد او را بزن.(خداوند لعنتش کند) قنفذ ملعون با غلاف شمشیر به فاطمه زهرا(س) حمله کرد و ضربه ای به او زد  او را به سمت چهار چوب در خانه اش کشانید و در را فشار داد بطوری که استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد، و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهید شد

در روایتی منسوب به امام صادق(ع) آمده است که آن حضرت فرمود: آنچه که باعث قتل مادرم سلام الله علیها شد همان غلاف شمشیری بود که قنفذ بر او زد.

روایت دیگر:  سر انجام ، با آوردن هیزم خانه وحی مورد هجوم قرار دادند و حرمتش را شکستند . فاطمه زهرا(س) برای پاسخ، پشت در خانه حاضر شد که ناگهان در خانه باز شد و فاطمه(س) برای حفظ خود از چشم نامحرمان به پشت در پناه برد ، در این لحضه عمر بن خطاب  با لگد چنان به در کوبید که فاطمه زهرا(س) بین در و دیوار قرار گرفت و فریاد زد: به خدا بچه ای که در رحم داشتم.

  اولین شهید   محسن (ع)

اولین شهید از آل محمد(ص) و پیشتاز آنان بود.

اولین شهید راه ولایت و غدیر است.

اولین قربانی سقیفه است.

اولین شهید ی که جبهه جنگ ندیده شهید شد ، بلکه دنیا را نیز ندید.

 اولین شهیدی که ولادت و شهادتش با هم به وقوع پیوست.

اولین شهیدی که در کنار مادر به شهادت رسید.

 شهیدی که بدون شمشیر خصم زبون را از پا درآورد.

شهیدی که با بی زبانی با حجت مظلومیت دشمن را مغلوب کرد.

 شهیدی که در کنار مادر ، نه مادر را دید و نه مادر او را.

 شهید بی شمشیری که فقط با مجروح شدن مادر شهید شد.

 شهیدی که شهادتش قبل از ولادتش بود.

 جنین ششماهه ای که عرصه محشر را زیر رو می کند.

 شهید مظلومی که در روز جزا اولین محاکمه درباره او آغاز می شود.

شهید مظلومی که قبرش همانند مادرش نا معلوم است.

دعای مستجاب

سلمان فارسی می گوید : وقتی امیرالمومنین(ع) را از خانه بیرون آوردند. فاطمه (س) نیز بیرون آ»د تا نزدیک قبر پیامبر (ص) رسید و فرمود: پسر عم مرا رها کنید . قسم به خدایی که پیامبر(ص) را به حق مبعوث کرده ، اگر او را رها نکنید موهایم را پریشان می کنم و پیراهن پیامبر را بر سر میگذارم و به درگاه خدا نله می کنم . بدانید که ناله صالح در پیشگاه خدا از فرزندان من گرامی تر نیست.

سلمان می گوید : به خدا قسم دیدم که پایه هی دیوار مسجد از جا کنده شد بطوری که اگر کسی می خواست از ژیر آن عبور کند می توانست.

من گفتم : یا سیدتی و مولاتی ، خداوند تبارک و تعالی پدرت را رحمت فرستاده ، پس از ناحیه تو برای امت نقمت و عذاب نباشد .

 حضرت از نفرین دست باز داشت و دیوارها به گونه ای بجای خود برگشت که از زیر آنها گرد و غبار بلند شد و به حلقوم ما داخل شد

راز دل فراق

بیماری مادرم فاطمه(س) به طول انجامید و روز به روز حالش سخت تر می شد . امیر المومنین(ع) را طلبید و خبر شهادتش را به او و اسماء داد و وصیتهایش را کرد. قسمتی از وصیتهای فاطمه(ع) به امیر الومنین (ع) و قسمتی به اسماء بود.

بعد از آنکه در خواب خبر مرگ خود را شنید بیدار شد و مشغول مقدمات رفتن به سوی پدر بزرگوارش گردید.

قبل از همه چیز در فکر نور دیدگانش بود . به کمک اسماء دست بر دیوار گرفت و آنجا که آب بود رفت و با دستهای لرزان به شستن لباسهای اطفال مشغول شد . بعد یک به یک کودکانش را صدا زد و سر آنان را شتشو داد و گویا با این شتشو دست بر سر و صورت آنان می کشید و با آنان وداع می کرد و اشک از چشمانش جاری می شد. بعد خودش نیز غسل کرد و لباس تازه پوشید.

 امیر المومنین(ع) وارد خانه شد و با دیدن این منظره سوال کرد: با این ضعف و مریضی چرا مشغول این کارها شدی؟ عرض کرد: چون امروز روز آخر عمر من است خواستم سر ولباس کودکانم را بشویم زیرا فردا بی مادر میشوند.

بعد مادرم زهرا(س)  که با سختی کارها را انجام داده بود میان رختخواب رفت و استراحت کرد. علی(ع) بالای سرش آمد، و دید فاطمه(ع) یک قطیفه مصری روی خودش کشیده است . او را صدا زد و جوابی نشنید . گوشه پارچه را کنار زد و فاطمه(س) را دید که ساکت است. عبا و عمامه را برداشت و سر زهرا(س) را به دامن گرفت ، و او را صدا زد ولی فاطمه(س) سخنی نگفت.

امیر المومنین(ع) بار دیگر او را چنین صدا زد:« یا بنت محمد»، ولی جواب نشنید ، گفت :« من حمل الزکاۀ فی طرف ردائه و بذلها علی الفقراء» ولی باز پاسخی نیامد. گفت:« یا ابنه من صلی بالملائکه فی السماء مثنی مثنی» باز جوابی نیامد. گفت:« ای دختر پیامبر ، با من صحبت کن، من علی پسر عموی تو هستم»

فاطمه(س) چشم خود را باز کرد، و به صورت علی(ع) نظر نمود و به گریه افتاد و علی(ع) نیز از گریه فاطمه(س) گریست و پرسیسد: این چه حالی است که در تو می بینم؟ فاطمه (س) گفت: من مرگ را که چاره و فراری از آن نیست می بینم . امیر المومنین(ع) فرمود: فاطمه جان ، از کجا می دانی ؟ فرمود: الان حبیب خود پیامبر را در قصری سفید در خواب دیدم . وقتی مرا دید گفت: دخترم به سوی من بیا که من مشتاقم. عرض کردم : به خدا من به دیدار تو مشتاق ترم فرمود: تو امشب نزد من هستی، و او در وعده ای که داده صادق و راستگو است، و به عهدی که کرده وفا دار است.

امیر المومنین (ع) بالای سر زهرا(س) نشست . مادرم گفت: ای پسر عمو، خبر مرگم را به من دادند و تو مرا می بینی که بعد از ساعتی به پدرم ملحق می شوم . چند چیز که در قلب من است به تو وصیت می کنم . علی(ع) فرمود : ای دختر پیامبر ، آنچه دوست داری وصیت کن. بعد هرکس در خانه بود بیرون کرد و خانه خلوت شد.

مادرم وصیتهایش را شروع کرد و گفت: پسر عمو جان در این مدت دروغ و خیانت از من ندیده ای و از روزی که با معاشرت دارم مخالفت تو نکردم.

 امیر المومنین(ع) فرمود: معاذالله، توداناتر به خدائی و تو نیکوتر و پرهیزکارتر و بزرگوارتر از آن هستی و خوف تو از خدا بیشتر است از اینکه من و تو را برای مخالفت با خود سرزنش کنم. فراغ تو و از دست رفتن تو بر من مشکل است ، ولی چاره نیست چون امر خداست که ناچار باید واقع شود. به خدا قسم مصیبت پیامبر(ص) را تازه کردی و فقدان تو و وفت تو بر من بزرگ است . انالله و انا الیه راجعون از مصیبتی که چه قدر ناگوار و دردناک و اندوهبار و بزرگ است.

فاطمه جان، این مصیبتی است که آرامش و تسلی پذیر نیست  و سوگ بزرگی است که چیزی جایگزین آن  نمی شود.

 سپس مدتی هر دو گریستند . امیر المومنین(ع) سر زهرا(س) را به سینه چسبانید و فرمود: آنچه می خواهی وصیت کن که مرا وفادار خواهی دید و آنچه دستور بدهی انجام می دهم و خواسته تو را به خواسته خود ترجیح می دهم .  فاطمه (س) عرض کرد: خداوند از طرف من به تو جزای خیر دهد./

وصایای فاطمه علیها السلام

سپس فاطمه (س) وصایایش را چنین آغاز کرد : پسر عمو، اولا وصیت می کنم با دختر خواهرم امامه ازدواج کنی چون او به فرزندانم  همانند من است و مردها ناچار زن لازم دارند. بعد فرمود: وصیت می کنم وقتی من از دنیا رفتم مرا غسل بده و لباسهای مرا کنار مزن چون پاکیزه و پاک هستم . هیچیک از آنان که من ظلم کردند در تشیع جنازه من حاضر نشوند چون آنان دشمن من و دشمن پیامبر هستند ، و هیچیک از آنان . پیروانشان را مگذار بر جنازه من نماز بخوانند . شب هنگام وقتی چشمها روی هم گذاشته شد و مردم به خواب رفتند مرا به خاک بسپار.

پسر عمو، وقتی ازدواج کردی یک شبانه روز برای همسرت بگذار و یک شبانه روز برای فرندانت . یا اباالحسن، به صورت آنان صحیه مزن چون آنان یتیم و غریب و شکسته حال هستند.آنان دیروز جدشان را از دست دادند و امروز مادرشان را از دست می دهند . وای بحال امتی که حسن و حسینم را می کشندو آنان را دشمن می دارند. سپس زهرا(س) اشعاری را خواندند که ترجمه اش چنین است :

ای بهترین راهنما، اگر خواستی گریه کن و اشک دیدگان بریز که روز جدائی است . ای همتای بتول ، فرزندانم را به تو سفارش می کنم که آنان همدم و مشتاقی جز تو ندارند. برمن و بر یتیمان گریه کن و شهید دست دشمنان در صحرای عراق را فراموش مکن

به همسرش امیر المومنین(ع) وصیت کرد که بر سر مزارش بیاید و آنجا قرآن بخواند و فرمود: برای من تابوتی آماده کن که من دیدم فرشتگان آن را توصیف می کردند.

درباره اموال و صدقات وصیت کرد که باغها هفت گانه اش عواف و دلال و برقه و حسنی و صافیه و آنچه که برای ام ابراهیم است( پروردگار یک پنجم دنیا و دو ثلث بهشت و چهار نهر بزرگ دنیا و بالاتر از همه ، شفاعت امت پدرش بود که جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داد مهریه حضرت زهرا (س) کرده بود) علی بن ابی طالب(ع) صاحب اختیار است ، و اگر از دنیا رفت حسن بن علی و برادرش حسین و فرندان برزگتر یکی پس از دیگری از فرزندان پیامبر(ص) صاحب اختیار آن اموال هستند . به این وصیت خدا شاهد است و مقداد بن اسود و زبیر بن عوام نیز گواهند و علی بن ابی طالب(ع) آن را نوشته است .

 از اموال برای هر یک از زنان پیامبر(ص) و زنان بنی هاشم دوازده اوقیه و برای امامه دختر ابواعاص قدری و برای ام کلثوم که به حد بلوغ رسید از آنچه که در منزل بود وصیت کرد. وقتی وصیتهایش را به  امیر المومنین(ع) نمود اسماء را طلبید و دستور داد : آ« سدر و کافور که جبرئیل از بهشت آورده بیاور و بالای سرش بگذارد.

سپس سلمی همسر ابورافع را خواست و به او فرمود: برای غسل من آب بیاور. بعد لباسهای جدیدش را خواست . آنگاه با بهترین وجهی غسل نمود و فرمود: رختخوابش را در وسط حجره پهن کنند و این عمل شاید برای این بود که مادرم راضی نشد امیر المومنین(ع) همسرش آن لباسها و بدن خون آلود را هنگام غسل ببیند. پهلو و سینه و بدن مجروح و خون آلودش را شستشو داد و آن لباسهای خونین را کنار گذاشت و لباسهای جدیدش پوشید.

غروب صبحگاهی

مادرم فاطمه(س) هنگام مرگش زینب و ام کلثوم را به خانه یکی از هاشمیان فرستاد تا مرگ مادرشان را نبینند .

امیر المومنین(ع) و امام حسن و امام حسین(ع) نیز در این ساعت بیرون از خانه بودند ، فقط اسماء و فضه خادمه حاضر و ملازم حضرت بودند.

هنگام لقا الله که رسید حضرت بعد از آنکه غذای کودکانش را آماده کرد، وسط حجره دست را زیر صورت گذاشت و رو به قبله خوابید و حالت احتضار رسید پرده کنار رفت و فاطمه(س) نگاهی کرد و این کلمات را بر زبان جاری کرد:« السلام علی جبرئیل، السلام علی رسول الله، اللهم مع رسولک ، اللهم فی رضوانک و جوارک و دارک دارالسلام»

بعد فرمود:آیا آنچه من می بینم شما نیز می بینید؟ گفتند: تو چه می بینی؟

فرمود: این موکبهای اهل آسمان است ، و این جبرئیل است و این پیامبر خداست که می فرماید : دخترم بیا ، آنچه در پیش داری برای تو بهتر است .

بعد چشمانش را باز کرد و  گفت:« و علیک السلام یا قابض الارواح ، در قبض روح من عجله کن و ناراحتم مکن» بعد گفت:« الیک ربی، لا الی النار» پروردگار من رو به سوی تو ، نه به سوی آتش .

سپس فاطمه(س) چشمهای خود را روی هم گذاشت و دستها و پاها را دراز کرد و زندگی او بین مغرب و عشا به پایان رسید و به سوی خدا و پیامبر(ص) رفت.

شهادت جانسوز

اسماء مشاهده کرد که سیده اش از دنیا رفت. اینجا بود که گریبان چاک زد و خود را روی جنازه انداخت و او را بوسید و گفت: یا فاطمه، وقتی خدمت پدرت پیامبر(ص) رسیدی از طرف اسماء به او سلام برسان.

در این حال حسن و حسین (ع) از در وارد شدند و دیدند مادرشان خود را پیچیده و خوابیده است . گفتند: ای اسماء مادرمان در این ساعات نمی خوابید؟

اسماء گفت: فرزندان پیامبر ، مادرتان خواب نیست بلکه از دنیا رفته است .

 وقتی شنیدند اما حسن (ع) خود را روی جنازه مادر انداخت و گفت مادر جان پیش از آنکه روحم از بدن جدا شود با من سخنی بگو.

 امام حسین(ع) پای مادر را می بوسید و می گفت : ای مادر، من پسرت حسینم ، پیش از آنکه قلب من از جا کنده شود و بمیرم با من تکلم کن.

امیر المومنین (ع) و مرگ زهرا(س)

اسماء به آنان گفت: ای فرزندان پیامبر ، روانه شوید و پدرتان را از مرگ مادر تان با خبر کنید. حسنین از خانه بیرون رفتند و وقتی نزدیم مسجد رسیدند صدایشان را به گریه بلند کردند.

 جمعی از صحابه آمدند و سبب گریه را پرسیدند و حسنین گفتند: مگر مادرمان فاطمه(س) نمرده است ؟

 امیر المومنین(ع) با شنیدن این خبر با صورت  به زمین افتاد و گفت:« ای دختر محمد(ص) ، بعد از تو با چه کسی تسلی بیابم » بعد به طرف خانه آمد.

تجهیز ملکوت

مردم پیمان شکن در اطراف خانه زهرا(س)  جمع شدن و معلوم است در اینگونه موارد ابوبکر و عمر ملعون از همه پیش قدم تر خواهند بود.

 امیرالمومنین(ع) به ابوذر دستور داد به مردم بگوید: همه برگردید که تشییع جنازه دختر پیامبر در این شبانگاه به تاخیر افتاد و مردم هم متفرق شدن.

پاسی از شب گذشته ، سر و صداها فرو نشست و چشمها بخواب رفت. امیر المومنین(ع) بر خاست تا وصیتهای فاطمه(ع) را انجام دهد. آن بدن ضعیف که از مصائب و زجر جسمی و روحی آب شده بود و جایگاه غسل نهاد، و یک شاخه نخل روشن کرد ، و اسماء بنت عمیس آب می آورد و حضرت او را از زیر لباس بدون اینکه پیراهن او را بیرون بیاورد- غسل می داد و شاید به آن سبب بود که یتیمان فاطمه(س) نگاه می کردند و امیر المومنین (ع) نخواست بدن مادر را مشاهده کنند، بالاخص که بدن زهرا(س) مجروح و مصدوم بود.

امیر المومنین (ع) خودش زهرا(ع) را غسل می داد زیرا او صدیقه بود و جز صدیق نباید او را غسل می داد . چنانچه مریم(ع) را حضرت عیسی (ع) غسل می داد . و معصوم را باید معصوم غسل بدهد و دست غیر معصوم به او نرسد و دیگر اینکه وصیت زهرا(ع) همین بود. در روایتی آمده است علی (ع) با همان پرده ای که بدن رسول خدا را خشک نمود بدن زهرا(س) را خشک کرد .

امیر المومنین(ع) سه یا پنج بار بر بدن دختر پیامبر(ص) آب ریخت و در مرتبه آخر مقدار کافور به آن اضافه کرد و غسل را به پایان برد و هفت پارچه کفن بر او پوشانید. بعد یک پارچه سراسری غیر از کفن به او پوشانید و این کلمات را می گفت: « بارالها، این بانو کنیز توست و دختر پیامبر و برگزیده تو و بهترین آفریدگار توست و خدایا، حجتش را به او تلقین فرما و برهان و دلیلش را محکم و استوار کن و درجه و مقام او را بالا ببر و بین او و پدر بزرگوارش جمع فرما»

وداع با جنازه مادر

وقتی غسل و تکفین فاطمه(س) تمام شدو علی (س) خواست بند کفن را ببندد دید اطفال در کنار بدن مادر به حالت انتظار با نگاه پر درد و حسرت ایستاده و به پدر بزرگوار چشم دوخته اند که اجازه دهد یک بار دیگر با مادر مهربان وداع کنند. حضرت با صدای بی رمق و گریان صدا زد: یا زینب ، یا ام کلثوم ، یا حسن، یا حسین ، یا فضه ، بیائید از مادرتان  توشه آخرین وصال را بردارید که اینک هنگام جدایی است ، و دیدار بعدی در بهشت است .

با شنیدن این کلمات و اجازه پدر برزگوار با سرعت آمدند و همانند پروانه که خود را روی شمع و چراغ می زند خود را به روی بدن پاک ریختند که گویا کفن مادر مهربانشان را با آب دیدگان شستشو می دادند و با آه سوزان و ناله آرام جانگداز خشک می کردند.

 اگر کسی بخواهد گوشه ای از حال وداع کودکان با فاطمه(س) را بفهمد بایداز  بقیه قضیه بدست آورد . امیر المومنین (ع) که شاهد قضیه  بود می فرماید:

در آن حال که اطفال خود را روی جنازه مادر انداخته بودند خدا را شاهد می گیرم که فاطمه (س) ناله پر محبت و آهی جانسوز کشید و دستهای مبارک را از کفن بیرون آورد و دو فرزند خود حسن و حسین (ع) را به سینه پر مهرش چسبانید.

آری حال کودکان فاطمه (س) اهل آسمان را به ضجه در آورد و با اهل یت و حسنین و زینبین و فاطمه(ع) در گریه و زاری شرکت کردند . ناگاه هاتفی صدا زد  (( یا علی(ع) ، حسن و حسین را از سینه مادر بردار که حالت آنان فرشتگان آسمان را به گریه در آ<رد ؛ و خداوند دوستدار فاطمه و مشتاق دیدار دوست خود است .

امیر المومنین (ع) با ملاطفت کودکان را از سینه زهرایش جدا کرد .

با این حال غسل و کفن مادرم فاطمه (ع) و وداع کودکانش به پایان رسید . اینک نماز بر فاطمه(س) و تشییع و دفن آنگونه که مقرر شده بود شروع شد. در نماز فاطمه(س) باید کسانی باشند که به فاطمه(س) ستم نکرده و در برابر این فاجعه ساکت ننشستند. که طبق روایات علی(ع) به همراه حسن(ع) ، حسین(ع) ، عمار ؛ مقداد؛ عقیل ؛ زبیر؛ ابوذر؛ سلمان؛ و جمعی از خواص بنی هاشم بودند.

بعد از نماز بر بدن فاطمه(س) ، امیر المومنین(ع) دست به دعا برداشت و گفت : بار الها ، من از دختر پیامبرت راضی هستم ، خدایا او هراسان بود انیس او باش . بار خدایا از او دوری کردند تو با او پیوند نما . خدایا به زهرا(س) ستم شد برای او حکم کن و تو بهترین حکم کنندگانی .

 سپس امیر الومنین(ع)  دو رکعت نماز خواند ( از امام صادق (ع) روایت است : حضرت (ع) یک تکبیر می گفت ، جبرئیل یک تکبیر و بعد فرشتگان مقرب الهی تکبیر می گفتند تا اینکه امیر المومنین (ع) پنج تکبیر گفت) سپس و دستهایش  را به آسمان بلند کرد و گفت :« این دختر پیامبرت فاطمه(س) است که او را از تاریکی به سوی نور خارج کردی » در این هنگام زمین به مسافت یک میل در یک میل روشن گردید.

قبر فاطمه(س)

اینک امیر المومنین(ع) می خواهد طبق وصیت مادرم فاطمه(س) را در محلی به خاک بسپارد  وتشییع کنندگان آن حضرت همان نماز گذارن حضرتش یعنی علی(ع) به همراه حسن(ع) ، حسین(ع) ، عمار ؛ مقداد؛ عقیل ؛ زبیر؛ ابوذر؛ سلمان؛ و جمعی از خواص بنی هاشم بودند.

امیر المومنین(ع) داخل قبر رفت و جسم پاره تن پیامبر را روی دست گرفت و در لحد خوابانید و آن چهره ای که از نخستین روز ولادت تا هنگام شهادت در برابر پروردگارش در سجده به خاک سائیده بود و پیامبر(ص) هر شب قبل از خواب او را می بوسید ، امیر المومنین(ع) آن را به خاک قبر گذاشت و خطاب کرد: ای زمین، امانتم را به تو می سپارم . این دختر پیامبر(ص) خداست.

بعد گفت:« بسم الله الرحمن الرحیم ، بسم الله و بالله و علی ملۀ رسول الله محمد بن عبدالله ، ای صدیقه، تو را به کسی که او از من به تو اولی تر است واگذار کردم و من برای تو به آنچه که خدا برای تو راضی است راضی شدم»

بعد این آیه را خواند:« منها خلقنا کم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم  تارّۀ اخری»

سپس امیر المومنین(ع) خشک یا سنگ احد را چید و از قبر بیرون آ»د و چند نفر که حاضر بودند قبر در گرانمایه پیامبر(ص) را با خاک هموار کردند.

 روایت است که می گویند امیر المومنین(ع) ده قبر و بعضا 40 قبر همانند قبر زهرا (س) حفر کرد تا قبر بانوی دو عالم مشخص نگردد.

عکس العمل ابو بکر و عمر

شب دفن مادرم زهرا(س) به صبح رسید و مردم اول بامداد دسته دسته برای تشییع فاطمه(س) آمدند. . پیشگام تر از همه آن دونفر ملعونی که فاطمه (س) را شهید کردند بودند و حضرت از آنان غضبناک و خمشگین بود و ناراضی از آمان از دنیا رفت .

 ابوبکر و عمر با بقیه مردم در خانه علی(ع) منتظر تشییع فاطمه (ع) بودند که مقداد خبر دفن او را به مردم اعلام کرد.

 عمر به  ابوبکر   گفت : من به تو نگفتم اینان در فکر دفن پنهانی دختر پیامبر(ص) هستند.

مقداد گفت: فاطمه(س) از شما غضبناک بود و خود وصیت کرده بود که شما دو تن بر او نماز نخوانید و در تشییع جنازه اش حاضر نشوید .

 عمر خشمگین شد و به مقداد حمله کرد و به سر و صورت او زد . مردم جمع شدن و او را از دست عمر نجات دادند . مقداد فریاد زد : دختر پیامبر در اثر ضربات و تازیانه ای که بر او زدی از دیا رفت ، و تا آخرین ساعات پیکرش خون آلود و خون از کمر و پهلویش جاری بود. اینکه مرا به جرم گفتن وصیت فاطمه(س) می زنی عجبی نیست.

بعد از مقداد ، عباس عموی پیامبر(ص) و بعد عقیل با با عمر گفتگو کرد .

از طرفی هم وقتی فهمیدند فاطمه(س) شب به خاک سپرده شده طبق عادت همه رو به سوی بقیع کردند که قبر فاطمه(س) را ببینند ، ولی دیدند امیر الومنین(ع) هفت یا چهل قبر درست کرده و بر همه مشتبه شد که قبر زهرا(س) کدام است .

 مردم متحیر و سرگردان ضجه می زدند و یکدیگر را سرزنش می کردند که از پیامبر مان فقط یک دختر  باقی مانده بود و او از دنیا رفته و دفن شده ، و ما در وفات او و نماز او و دفن او حاضر نشدیم ومحل قبرش را هم نمی دانیم.

شکست تصمیم عمر

عمر فریاد بر آورد : چند تن از زنان مسلمین را بیاورید که قبرها را بشکافند و بدن زهرا(س) را بیرون بیاورند تا بر او نماز بخوانیم و بعد هم قبرش را زیارت کنیم . این خبر به علی(ع) رسید . آنحضرت لباس زردی را که لباس رزم او بود پوشید و ذوالفقارش را از غلاف بیرون آورد، و چشمان حق بینش از خشم سرخ شد و رگهای گردنش ورم کرد و به سوی بقیع به راه افتاد .

همه علی _ع) را می شناختند که تصمیم و هشدار او جدی است . لذا همه هراسان کنار رفتند ، و تنها عمر بود که جلو آمد و برابر امیر المومنین(ع) ایستاد و گفت: یا ابالحسن چه می گویی ؟ به خدا سوگند ما قبرها را می شکافیم تا بدن فاطمه(س) دختر پیامبرمان را پیدا کنیم و بر او نماز بگذاریم .

اینجا بود که امیر المومنین(ع) جلو آمد و گریبان عمر را گرفت و او را به زمین کوبید و فرمود: ای پسر زن سیاه بی اصل و نسب ، من از حقم گذشتم که مبادا مردم مرتد شوند و از دینشان بر گردند ، و اما درباره قبر فاطمه(س) ، قسم به خدایی که جان علی در دست اوست ، اگر تو یا اصحابت این تصمیم را بگیرید و دست به ای قبرها بزنید ، زمین را از خونتان سیراب می کنم.

ابوبکر پیش آمد و گفت : یا ابالحسن ، تو را به حرمت پیامبر و به عزت و اقتدار خداوند عرش سوگند می دهم که این مورد کاری که خوشیند تو نیست انجام نمی دهیم .

امیر المومنین(ع) عمر را رها کرد ، و مردم نیز رفتند و دیگر قبر زهرا (س) را از خاطر بردند.

 منبعhttp://aliorosh.blogfa.com