وبلاگ : قاسم - پوراسمعیل-(ماکو یی ) دبیر عربی وفلسفه ومنطق ومعارف ناحیه یک تبریز

علمی ،آموزشی ،دینی(دبیر دبیرستان نمونه دولتی امیرالمومنین (ع) منطقه ولیعصرودبیرستان غیر انتفاعی جام ناحیه چهار واقع در منطقه ائل گلی تبریز)

داستانى از شدت خشونت و برخورد منصور، با امام صادق علیه السلام
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱
 

سیّد بن طاووس از کتاب عتیق به سند خود از محمد بن ربیع حاجب (دربان) نقل مى‏کند: روزى منصور در قصر خود، «قبّة الخضراء» نشسته بود، که به آن کاخ، کاخ سرخ مى‏گفتند، و این جریان، قبل از کشتن محمد و ابراهیم (نوادگان امام حسن علیه السّلام) بود.

منصور داراى روز مخصوصى بود که در آن روز مى‏نشست، و آن را روز کشتار مى‏نامید، قبل از آن، امام صادق علیه السّلام را از مدینه احضار کرده بود [و آن حضرت، در عراق به سر مى‏برد].

منصور آن روز را تا شب، و شب را تا آخرهاى شب در کاخ به سر مى‏برد، آنگاه پدرم «ربیع» را طلبید و به او گفت:

«اى ربیع! تو خود مى‏دانى که در نزد من داراى چه مقام ارجمندى هستى، و به قدرى تو را رازدار و محرم اسرار خود مى‏دانم که گاهى تو را به آن اسرار آگاه مى‏کنم، ولى از بانوان حرم پنهان مى‏دارم!!».

ربیع گفت: «این موقعیّت من، از فضل خدا و مرحمت امیر مؤمنان است، ولى بالآخره دوستى و خصوصى بودن هم پایانى دارد، منصور گفت: آرى، چنین است، همین ساعت، نزد جعفر بن محمّد (امام صادق «ع») بر و او را در هر حال که دیدى، به اینجا بیاور، مواظب باش که او در وضع خود تغییرى ندهد».

گفتم: انّا للّه، این احضار، سوگند به خدا نشانه مرگ و هلاکت است، من اگر امام را بیاورم، آن چهره‏اى که من از منصور دیدم، او را خواهد کشت، و آخرتم بر باد خواهد رفت‏ و اگر او را نیاورم و در اجراى فرمان منصور سهل انگارى کنم؛ من و فرزندانم را مى‏کشد و اموالم را غارت مى‏کند، در دوراهى اختیار دنیا یا

آخرت قرار گرفتم، دلم به دنیا مایل شد. محمّد بن ربیع مى‏گوید: پدرم مرا طلبید، من در میان فرزندان او، از همه بى‏رحمتر و خشن‏تر بودم، به من گفت: «به خانه جعفر بن محمّد الصّادق علیه السّلام برو و از بالاى بام به خانه او وارد شو، منتظر گشودن در نباش، تا در این فرصت، او وضع خانه خود را تغییر دهد، بلکه از پشت بام سر زده به خانه او وارد شو، و در همان حال او را بیاور».

محمّد بن ربیع مى‏گوید: به خانه آن حضرت رفتم، شب از نیمه گذشته بود، دستور دادم نردبانها گذاردند، و از دیوار بالا رفتم، به خانه نگاه کردم، دیدم: آن حضرت پیراهنى پوشیده و لباسى به دوش افکنده و نماز مى‏خواند، وقتى که نمازش به پایان رسید، گفتم دعوت امیر مؤمنان [منصور دوانیقى‏] را هم اکنون اجابت کن، فرمود: «بگذار دعا بخوانم و لباسم را بپوشم».

گفتم: هیچ‏گونه اجازه ندارى، وضع خود را تغییر دهى!فرمود: بگذار خود را شستشو دهم.

گفتم: اجازه ندارم، و خود را مشغول نکن، من نمى‏گذارم وضع خود را تغییر دهى، به این ترتیب با سر و پاى برهنه، او را با همان پیراهن و لباس، بیرون آوردم، سنّ او از هفتاد تجاوز کرده بود «1».

وقتى که مقدارى از راه را پیمود، خسته شد، دلم به حالش سوخت، گفتم: بر استرى اجاره شده که همراه ما بود، سوار شد، به راه خود ادامه دادیم تا نزد پدرم ربیع آمدیم، در آن وقت شنیدم منصور به ربیع مى‏گوید: «واى بر تو اى ربیع!» این مرد دیر کرد»، و مکرّر ربیع را به آوردن امام، تحریص مى‏کرد، همین که چشم ربیع به امام افتاد و او را به آن حال دید، گریه کرده، زیرا ربیع، شیعه بود.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «اى ربیع! مى‏دانم که به ما تمایل دارى (از شیعیان ما هستى)، بگذارد دو رکعت نماز بخوانم و دعا کنم.ربیع گفت: «آنچه مى‏خواهى بخوان».آن حضرت، دو رکعت به طور اختصار نماز خواند، سپس مشغول دعا شد که کلمات دعا را نمى‏فهمیدم، ولى دعاى طولانى بود، در تمام این وقت، منصور، به ربیع مى‏گفت: زودتر، زودتر!

هنگامى که امام، دعاى طولانى خود را به پایان رسانید، ربیع بازوان امام را گرفت و آن حضرت را نزد منصور روانه کرد، هنگامى که امام به صحن ایوان رسید، لبهایش را به چیزى حرکت مى‏داد، ولى نمى‏فهمیدم که چه مى‏گوید، سپس آن حضرت را نزد منصور بردم، همین که چشم منصور به چهره امام افتاد، گفت: «اى جعفر! تو دست از حسادت و سرکشى و تباهى نسبت به بنى عبّاس برنمى‏دارى، ولى خداوند هم تو را در برابر این کارهایت چیزى، جز شدّت حسد و سختى بر تو نمى‏افزاید، و تو با این کارها به مقصود خود نخواهى رسید».

امام صادق علیه السّلام در پاسخ فرمود: «سوگند به خدا، اى رئیس مؤمنان، هیچ‏کدام از این کارها را نکرده‏ام، در عصر خلافت بنى امیّه که مى‏دانى آنها از همه بیشتر دشمن ما و شما بودند، و هیچ‏گونه حقّ رهبرى نداشتند، در عین حال سوگند به خدا من پرچم مخالفت بر ضدّ آنها برنیفراشتم، و آنها نسبت به من، چیزى از کسى نشنیدند، با آن همه ستم‏هائى که به من نمودند، اکنون چگونه بر ضدّ شما قد علم کنم، با اینکه تو پسر عمویم هستى، و در خویشاوندى از همه مردم به من نزدیکتر مى‏باشى، و عطا و نیکى تو، از همه، به من بیشتر است» «1».

منصور، ساعتى سر به زیر انداخت، در آن وقت، روى نمد نشسته بود و در جانب چپ بر بالشى تکیه نموده بود، و شمشیرى در زیر مسندش بود، که هرگاه‏ در کاخ مى‏نشست، از آن شمشیر دور نمى‏شد، آنگاه به امام گفت: «نادرست گفتى و به راه انحراف رفتى»، سپس گوشه مسندش را بلند کرد، و بسته‏اى کاغذ بیرون آورد و آن را نزد امام افکند، و گفت: «این‏ها نامه‏هاى تو است که براى مردم خراسان فرستاده‏اى و آنها را به بیعت‏شکنى از من دعوت نموده‏اى، و به بیعت با خودت فرا خوانده‏اى».

امام صادق علیه السّلام فرمود: «سوگند به خدا، اى رئیس مؤمنان، این کارها را من نکرده‏ام، و چنین نخواسته‏ام و روش من چنین نبوده است، بلکه من در هر حال به اطاعت تو اعتقاد دارم، و سنّ و سال من هم به مرحله‏اى رسید که اگر خواسته باشم کارى کنم، ضعف پیرى، مرا از آن بازمى‏دارد، مرا در یکى از زندانهاى خود تحت نظر بگیر تا مرگ من فرا رسد، زیرا مرگ به من نزدیک شده است».

منصور گفت: نه، هرگز چنین نمى‏کنم، سپس دست برد و آن شمشیر را به اندازه یک وجب از غلاف بیرون کشید و دست بر قبضه شمشیر انداخت.

ربیع مى‏گوید: گفتم: انّا للّه، سوگند به خدا کار امام تمام شد. سپس منصور، شمشیر را در غلاف کرد و گفت: «اى جعفر! آیا با این موى سفید و آن نسبى که دارى حیا نمى‏کنى که سخن نادرست مى‏گوئى و موجب اختلاف بین مسلمانان مى‏شود، مى‏خواهى خون مردم را بریزى، و فتنه و آشوب در بین ملّت و سران مملکت، پدید آورى».

امام صادق علیه السّلام فرمود: «سوگند به خدا، اى رئیس مؤمنان، چنین نیست، و این نامه‏ها از من نیست، و خطّ و مهر آنها از آن من نمى‏باشد». منصور [که چون میر غضبى خشن و قلدر شده بود] دست به سوى شمشیرش برد، آن را به اندازه یک ذراع [مقدار سر انگشت‏ها تا آرنج‏] از غلاف بیرون کشید.

ربیع مى‏گوید: با خود گفتم: انّا للّه کار امام تمام شد، و با خود گفتم اگر منصور به من مأموریت دهد، مخالفت خواهم کرد، چرا که مى‏پنداشتم او شمشیرش را به من بدهد و فرمان دهد که امام را به قتل برسانم. با خود گفتم: اگر منصور چنین کند، خودش را خواهم کشت، گرچه موجب کشته شدن خودم و فرزندانم شود، از خیالى که در آغاز کار نمودم، توبه کردم، باز دیدم منصور، با کمال خشونت، امام را سرزنش مى‏کند، و آن حضرت، عذرخواهى مى‏نماید.

در این هنگام دیدم، منصور، شمشیرش را به قدرى از میان غلاف بیرون کشید که اندکى از آن در غلاف باقى ماند، من گفتم: انّا للّه، امام از دست رفت، در این هنگام منصور، شمشیر را در میان غلاف نهاد، و ساعتى سر به زیر افکند، سپس سرش را بلند کرده و گفت: اى ربیع به گمانم راست مى‏گوئى، آن صندوقچه را که در فلان جا است بیاور، صندوقچه را آوردم، منصور گفت: دستت را در آن فرو بر، و بر محاسن او (امام) بگذار، آن صندوقچه، پر از عطر قیمتى بود، از آن عطر بر محاسن امام علیه السّلام نهادم، محاسن آقا که سفید بود، بر اثر آن عطر که سیاه رنگ بود، سیاه شد.

سپس منصور گفت: «امام علیه السّلام را بر بهترین و چالاکترین اسبهاى من سوار کن، و ده هزار درهم به او بده، و او را با کمال احترام، تا خانه‏اش بدرقه کن، وقتى که به خانه‏اش رسید، او را مخیّر ساز که اگر خواست در نزد ما با کمال احترام بماند، و یا به مدینه جدّش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بازگردد»، ما که بسیار خوش‏حال بودیم، به سلامتى از نزد منصور، بیرون آمدیم، در حالى که از کار و تصمیم منصور در شگفت بودیم

الأنوار البهیة