وبلاگ : قاسم - پوراسمعیل-(ماکو یی ) دبیر عربی وفلسفه ومنطق ومعارف ناحیه یک تبریز

علمی ،آموزشی ،دینی(دبیر دبیرستان نمونه دولتی امیرالمومنین (ع) منطقه ولیعصرودبیرستان غیر انتفاعی جام ناحیه چهار واقع در منطقه ائل گلی تبریز)

معرفی سایت آزمون مجازی برای کلیه همکاران
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
 

باسلام خدمت همکاران محترم  به اطلاع می رساند کلیه همکاران محترم فرهنگی با ثبت نام از طریق کد پرسنلی  وارد سایت مرکز آموزش مجازی سایت مهدویت شوند ودر آزمون مجازی شرکت کرده وگواهی ضمن خدمت دریافت نمایند

 آدرس سایت:http://edu.mahdaviat.org مرکز آموزش مجازی مهدویت

التماس دعا


 
 
حکم شرعی تقلب در امتحانات درسی و کنکور
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
 

همه ی مراجع تقلید تقلب در امتحانات درسی را حرام می دانند.[1] 

سؤال: اگر دانش آموز یا دانشجویی در امتحانات با تقلب نمره ی قبولی کسب کند و به مرحله ی بالاتر برود و از مزایای آن استفاده کند، حکم استفاده از این مزایا چیست؟
حضرت آیت الله خامنه ای: تقلب حرام است، ولی اگر تخصص و مهارت لازم را برای کاری که برای آن استخدام شده دارد و مقررات استخدام رعایت شده، استخدام و دریافت حقوق اشکال ندارد.
حضرت آیت الله فاضل لنکرانی (ره): مشکل است، شرعاً نمی تواند از این مزایا استفاده کند.
حضرت آیت الله بهجت: باید جبران کند آن درس را.
حضرت آیت الله تبریزی(ره): تقلب دروغ عملی است و جایز نیست و اگر کسی این کار را کرد و متصدی کاری شد که خبرویت نمی خواهد و مانند دیگران کار کرد، مانعی ندارد و در صورتی که آن کار خبرویت می خواهد و شخص مذکور خبرویت آن را ندارد، تصدی آن جایز نیست.
حضرت آیت الله صافی گلپایگانی: تقلب در هر امری جایز نیست.
حضرت آیت الله مکارم شیرازی: در صورتی که در یکی دو ماده ی درسی تقلب کرده باشد، هرچند کار خلاف کرده، ولی مدرک گرفته شده و ادامه ی تحصیل و استخدام با آن مدرک اشکال ندارد.
حضرت آیت الله سیستانی: استفاده ی او اشکال ندارد، گرچه عمل او (تقلب) جایز نیست».[2] و[3]
البته همان گونه که ملاحظه می شود این پاسخ ها تنها از جنبه ارتقاء به رتبه بالاتر و استفاده از امتیازات و حقوق داده شده است و به حکم تضییع حقوق دیگران اشاره ای نشده است.
اما اگر در جایی تقلب باعث تضییع حق از شخص دیگری شود باید جبران شود یا از کسی که حقش تضییع شده است حلالیت بخواهند و رضایت او را بدست آورند مگر این که امکان جبران وجود نداشته باشد.
دفاتر آیات عظام در پاسخ به این سؤال که، اگر کسی در کنکور تقلب کند و حق کسی را ضایع نماید، چون قبول نمی شد و کس دیگری جایش می آمد، چگونه باید جبران کند و حلالیت بطلبد؟، فرموده اند:
دفتر حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (مدظله العالی):
تقلب حرام است و توبه کافی است.
دفتر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدظله العالی):
باید انصراف دهد تا نفر بعد جایگزین او شود[4].

--------------------------------------------------------------------------------
[1] رساله ی دانشجویی، مسئله ی 539.
[2] مسائل جدید از دیدگاه علما و مراجع تقلید، ج 3، ص 211.
[3] اقتباس از سؤال 1378 (سایت: ۱۴۱۱).
[4] نک: سؤال 1867 (سایت: ۲۰۰۰).

منبع :وبلاگ  اقای یگانه


 
 
ماجرای کنیزی که هارون به سلول امام کاظم (ع) فرستادند
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
 

هوالفتاح العلیم

در آن هنگام که امام کاظم (ع) در زندان سندی بن شاهک (در بغداد) بود، هارون، کنیز خوش قامت و زیبا چهره‌ای را به عنوان خدمتگزار اما با اهداف سوء و ناپسند به زندان فرستاد.

امام کاظم (ع) آن کنیز را نپذیرفت، و به عامری (شخصی که واسطه رساندن کنیز شده بود) فرمود: به هارون بگو: «بل انتم بهدیتکم تفرحون» بلکه شما هستید که به هدایاتان شاد هستید من نیازی به آن هدیه ندارم.

عامری بازگشت و جریان را به هارون گزارش نمود. هارون خشمگین شد و به او گفت: به زندان برو و به موسی بن جعفر (ع) بگو: نه ما با رضایت تو، ترا زندانی کرده‌ایم و نه با رضایت تو، تو را دستگیر نموده‌ایم، قطعاً باید کنیز در زندان باشد.

به این ترتیب کنیز را در زندان باقی گذاشتند هارون جاسوسی را بر او گماشت، تا چگونگی کار کنیز را به او گزارش دهد.

کنیز در زندان، آنچنان تحت تاثیر معنویت امام (ع) قرار گرفت که همواره به سجده می‌رفت و می‌گفت: قدوس، سبحانک سبحانک ... ای خدای پاک و بی عیب، که از هر گونه عیب، منزه و پاک هستی!

جاسوس، ماجرا را به هارون گزارش داد، هارون گفت: به خدا سوگند موسی بن جعفر (ع) کنیز را با جادوی خود سحر، زده کرد، برو آن کنیز را نزد من بیاور.

کنیز در حالی که لزره بر اندام و بهت زده بود نزد هارون آمد، هارون احوال او را پرسید. کنیز گفت: امام (ع) را دیدم، شب و روز سرگرم نماز و عبادت و تسبیح بود، به او گفتم: ای آقای من، من برای خدمتگزاری تو به اینجا آمده‌ام، چه حاجت داری تا تو را یاری کنم. فرمود: اینها (هارون و اطرافیانش) درباره من چه فکر می‌کنند؟ ناگهان به سوئی متوجه شد، من نیز به آن سو نگریستم، باغی شاداب و پر درخت و باصفا با حوریان و غلمان دیدم، بی اختیار به سجده افتادم تا اینکه این غلام شما آمد و مرا به اینجا آورد.

هارون گفت: ای زن خبیث، تو در سجده به خواب رفته‌ای و آن چیزها را دیده‌ای!

 


 
 
نکات قابل توجه در نوشتن پیام آیات دین وزندگی
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢
 

هوالفتاح العلیم

برای نوشتن پیام آیات به نکات زیر  توجه شود

1-  ترجمه صحیح آیات وتسلط افراد به معنای آیات میتواند در رسیدن به مفاهیم وپیام آیات کمک شایانی نماید بنابراین ترجمه، دانستن معنی تک تک کلمات میباشد وپیام استخراج مفهوم  آیه با توجه به کلمات کلیدی است.

2-کلمات کلیدی هر آیه وقسمتهای مختلف آن مورد توجه قرار گیرد برای مثال درخَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ

کلمات کلیدی آیه فوق  عبارتند ازالف )خلق ( آفریدن ،آفرینش ..)وکه معنای آن باید مورد توجه قرار گیرد ب)بالحق  (هدفمندی، حقانیت) بادر نظر گرفتن کلمات کلید میتوان این پیام را برای آیه فوق ذکر کرد((آفرینش مخلوقات هدفمند است وبرای مومنان نشانه های در آن وجود دارد.

3- کلمات کلیدی حاوی مطالبی در خور توجه است مثلا در آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ  در همین آیه کلمه(( اطیعوا ))معنای وجوب را میرساند وبا وجه به همان کلمه کلیدی می توان پیام آیه را به این شکل نوشت (( اطاعت از خداوند وپیامبر وصاحبان امر بر مومنان واجب است)

4- مطابقت(تطبیق) آیات بامطالب کتاب نکته قابل توجه  است که باید بهآن بیشتر توجه شود مثلا آیه إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ  با بحث قدر الهی مطابقت دارد یا آیه وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً  با بحث قائده نفی سبیل  مطابقت دارد

5- دانستن قواعد عربی نیز در فهم آیات مهم می باشد چنانکه در بار ه کلمات ((لام که بر سر افعال می آید یا اینکه نون تاکید و اسمیه بودن جمله یا آمدن حروف مشبه بالفعل ..))موجب تاکید وحتمیت میباشد شاهد برای موارد فوق میتواند این آیه باشداللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ لا رَیْبَ فِیهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِیثًا

6-اطلاع از برخی از قواعد مورد قبول در ترجمه به نوشتن پیام آیه می انجامد مثلا اینکه در جمله ای که دوموردمنفی باشد میتوان مثبت معنا نمود با دقت در این آیه میتوان به کاربرد آن درترجمه رسید وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلا ذَلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ  شواهد مثال در این آیه عبارتند از((الف :مَا خَلَقْنَا ب:بَاطِلا )) ترجمه مورد قبول آن میشود (( آسمان وزمین را هدفمند آفریدیم))

7- معنای اصطلاحی از مواردی است که نباید از آن غافل بود چنانکه در آیه أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الأرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ  منظور این است که محال است مومنان مانند کافران لحاظ شوند که از ضرورت عدالت خداوند بحث مینماید

8-  تدبر در آیه همچناکه مورد تاکید خداوند است در فهم نکات واستخراج مفاهیم  بسیار سودمند است برای مثال در این ایه ((إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ  ))که توفی جان ستمگران توسط فرشتگان عذاب مورد بحث میباشد

9-اطلاع ازمباحث علوم قرآنی ،قصص قرآنی واحادیث ارزشمند معصومین(ع)در فهم برخی واژه گان  مهم میبتاشدهمچنانکه در این آیه وَ دَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلى حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ ... آگاهی مخاطب از داستان ورود حضرت موسی (ع) درفهم معنی شیعه مطلوب ومورد انتظار است

10- اطلاع از شان نزول آیات وکمک گرفتن از احادیث معصومین نیز در فهم آیات سودمند میباشد چنانکه در آیات زیر شان نزول  وحدیث رسول اکرم (ص) به استخراج نکات آیات میانجامد

الفَّ) ِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ

ب) إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً .

 التماس دعا: پوراسمعیل تبریز


 
 
نماز شب یکی از بزرگان
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
 

 نماز شب یکى از بزرگان :

یـکـى از بـزرگـان مـى گوید: شبى براى خواندن نماز شب ، کاسه آب را برداشتم تا وضو بگیرم . آب در کاسه بود. اما هر چه آن را کج کردم ، آب آن خالى نشد. چون از ارتباط خویش با خـداونـد مـتعال مطلع بودم ، احتمال دادم که آب کاسه نجس ‍ باشد و خداوند نمى خواهد که با آب نـجـس وضـو سـازم . بـه کـنـار شـطّ رفـتـم و کـاسـه را از آب پـاک و زلال پـر کـردم . به اتاق بازگشتم و کاسه را براى وضو برگرداندم . اما این بار نیز آب بـه روى دسـتـم روان نـشـد. بـه خـود گـفـتـم : حـتـمـا مـرتـکـب خـطـایـى شـده ام . خـداونـد مـتـعـال بـراى عـقـاب مـن مـى خـواهد که نماز شب را از من بگیرد. تمام رفتار و کارهاى روزمره را بـررسـى کـردم . دیـدم مـرتـکب خلافى نشده ام ، جز این که صبح همان روز با فردى که با من کـارى داشـت به اندازه شاءن او باوى برخورد نکردم ، براى همان یک کار، مرا مورد عقاب قرار دادند تا از نماز شب محروم شدم .


 
 
شفاعت قرآن
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
 

 

شفاعت قرآن در قیامت :

امام صادق (ع ) درباره شفاعت قرآن از قارى آن در روز قیامت فرمود:

(اِنَّ الدَّواویـنَ یـَوْمَ الْقـِیـامـَةِ ثـَلاثـَةٌ: دیوانٌ فیهِ النِّعَمُ، وَ دیواٌن فیهِ الْحَسَناتُ وَ دیوانٌ فیهِ السَّیِّئاتُ. فَیُقابَلُ بَینَ دیوانِ النِّعَم وَ دیوانِ الْحَسَناتِ فَتَسْتَغْرِقُ النِّعِمُ عامَةَ الْحَسَناتَ وَ یـَبـْقـى دیـوانُ السَّیِّئاتِ فـَیـُدْعـى بـِابْنِ آدَمَ الْمُؤْمِنِ لِلْحِسابِ فَیَتَقَدَّمُ الْقُرآنُ اَمامَهُ فى اَحْسَنِ صوُرَةٍ. فَیَقوُلُ: یا رَبِّ اَنَا الْقُرآنُ وَهذا عَبدُکَ الْمُؤْمِنُ قَدْ کانَ یُتْعِبَ نَفْسَهُ بِتَلاوَتى وَ یـُطـیـلُ لَیـْلَهُ بـِتـَرْتـیـلى وَ تـَفـیـضُ عـَیْناهُ اِذا تَهَجَّدَ فَاَرْضِهِ کَما اَرْضانى . قالَ: فَیَقُولُ الْعـَزیـزُ الْجـَبّارُ: عَبْدى اُبْسُطْ یَمینَکَ فَیَمْلاَُها مِنْ رِضْوانِ اللّهِ الْعَزیزِ الْجَبّارِ وَ یَمْلاَُ شِمالَهُ مـِنْ رَحـْمـَةِ اللّهِ ثـُمَّ یـُقـالُ: هـذِهِ الْجـَنَّةُ مـُبـاحـَةٌ لَکَ فـَاقـْرَاءْ وَاصـْعـُدْ. فـَاِذا قـَرَاءَ آیـَةً صـَعـَدَ دَرَجَةً)

در روز قـیـامـت ، سـه نـوع دفـتـر وجود دارد. دفترى که نعمت ها در آن ثبت شده است . دفترى که کارهاى نیک در آن است و دفترى که کارهاى زشت در آن نوشته شده است . پس دفتر نعمت ها را با دفـتـر کـارهـاى نـیـک بـرابر کنند. نعمت ها، همه کارهاى نیک را فرا گیرد و در خود فرو برد و دفتر کارهاى زشت به جاى ماند. پس آدمى زاده مؤ من را براى حساب بخوانند و قرآن در بهترین صورتى پیش روى او در آید و گوید:

پروردگارا! من قرآنم و این بنده مؤ من تو است که خود را براى خواندن من به رنج مى انداخت و شـبِ خـود را بـا آهـنـگِ خـوش آن سـپرى مى کرد و دیدگان او در هنگام نماز شب ، اشک ریزان بود چنانچه مرا خشنود ساختى ، او را نیز خشنود فرما! پس خداى عزیز و جبار مى فرماید: اى بنده من ! دسـت راسـت خـود را بـاز کـن و خـداونـد آن را از رضـوان خود و دست چپ را از رحمت خود سرشار سازد. سپس به او گفته شود: این بهشت براى تو مباح است . پس قرآن بخوان و [در درجات آن ] بالا برو! پس هر گاه یک آیه بخواند، یک درجه بالا رود.


 
 
داستانی از ملاقات با آقا امام عصر (عج)
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
 

سـلطـان الواعـظـیـن مـى گـویـد: بـه زیـارت قـبـر حـضـرت عـلى (ع ) رفـتـم . امـا شـفـا حـاصـل نـشـد. بـه زیـارت امـام حـسـیـن (ع ) و حـضـرت ابوالفضل (ع ) در کربلا رفتم ، همچنین به کاظمین مشرف شدم ، اما نتیجه اى نبخشید. قرار شد بـه سـامـرا بـرویـم و از آنجا به ایران باز گردیم . در سامراء، خیابان فرعى بود که به قـبـر آقـا سـیـد محمد، برادر امام هادى (ع ) منتهى مى شد. گفتند: این آقا بسیار بزرگوار است و حـاجـت هـا را روا مـى سازد. گفتم : در مسیر راه ، به زیارت آن آقا شرفیاب شویم . و سپس به سـامـرا مـى رویـم و مـن سـاعـاتـى را در اتـوبـوس نـشسته بودم . ناگهان آقاى زیباروى و با جلال و عظمتى را دیدم که در خیابان ایستاده بود. براى اتوبوس دست بلند کرد. راننده ایستاد و آقـا سـوار اتوبوس شد. در جلوى ماشین ، رو به مردم ایستاد و به راننده گفت : کى به مشهد مى روى ؟ راننده زمانى را مشخص کرد. آقا مقدارى نذورات به او داد و فرمود: آن ها را در صندوق بـیانداز! آقا شروع به تلاوت قرآن کریم کرد. به گونه اى که همه مسافران به شدت مى گریستند. پس از مدتى به من نگاه کرد مرا به اسم صدا زد و فرمود:

سلطان الواعظین ! حالت چطور است ؟

بحمد اللّه .

ناراحتى تو چیست ؟

درد کمر مرا اذیت مى کند و از کار انداخته است .

آقا دستان مبارک خود را پشت سرم آورد و به آرامى تا نزدیکى کمر کشید و فرمود:

من دردى نمى بینم !

آقا احساس درد مى کنم و جانم به لب رسیده است .

من دردى نمى بینم !

ماشین که جلوتر رفت ، به راننده فرمود:

نـگهدار! آقا پیاده شد و همه مسافران از جمله خودم ، جهت بدرقه از ماشین پیاده شدیم . آقا رفت و مـا سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم . در یک لحظه ، به ذهنم خطور کرد که کمر درد شدیدى داشـتـم و قـادر بـه حـرکـت نبودم . چطور به تنهایى از ماشین پیاده شده و دوباره سوار شدم ؟ کـمـرم را تـکان دادم ، هیچ دردى را احساس نمى کردم . در آن لحظه ، فهمیدم که آقا حضرت مهدى عـجـل الله تـعـالى فرجه الشریف بود و ایشان با دست مبارک ، ناراحتى کمرم را شفا داده است . آقـا به اندازه اى زیبا و دل انگیز قرآن مى خواند که همه مسافران گریه کردند. بنابر این ، مـراد از تـرتـیـل آن اسـت کـه قـرآن کـریـم بـه گـونـه اى خـوانـده شـود کـه حـتـى دل هاى اهل قساوت نیز بلرزد و تکان بخورد.


 
 
مبدا اسرائلیات
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
 

مبدأ نشر الإسرائیلیّات

قد عرفت مَنْع النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم من مراجعة أهل الکتاب، مَنْعه الباتّ، حتّى الاستنساخ من کتبهم فضلاً عن الرجوع إلى أقاویلهم. و من ثَمَّ لم یکن یجرأ أحد من الصحابة أن یراجع أهل الکتاب أو یأخذ عنهم شیئا من الأخبار، و ذلک ما دام النبیّ على قید الحیاة.

و فی حدیث عمر الآنف، لمّا زجره النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم على استنساخه عن کتب القوم، قام و قال متندّما على ما فرط منه: «رضیت باللّه‏ ربّا، و بالإسلام دینا، و بک رسولاً»(1). و هکذا انتهج المسلمون منهجا سلیما عن شوب أکدار أهل الکتاب، مدّة حیاته صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم ، و مدّة أیّام أبی بکر، و طرفا من أیّام عمر.

ثمّ لمّا توسّعت رقعة الإسلام و فاضت بلاد المسلمین بکثرة الوافدین، و فیهم الأجانب عن روح الإسلام، ممّن لا معرفة له باُصول الشریعة، نرى أنّ هذا السدّ المنیع قد أُزیل، و جعلت أکاذیب أهل الکتاب تتسرّب بین المسلمین، و لم تزل تتوسّع دائرتها مع توسّع البلاد.

هذا کعب الأحبار، أتى بخُزعْبلاته فی هذا العهد، و أبدى عبد اللّه‏ بن عمرو بن العاص بمفتریاته عن زاملتیه أیضا فی هذا العهد، کما کظّ أبو هریرة بمخاریقه فی هذا الدور المتأخّر عن حیاة الرسول. و هکذا نرى عمر بن الخطّاب قد أذِن لتمیم بن أوس الداریّ أن

یقصّ قصصه قائما فی المسجد النبویّ، علانیةً على رؤوس الأشهاد فی هذا العهد(1)، کما أصاخ بأُذنیه لمخاریق کعب. یقول ابن کثیر بعد ما ساق الروایات فی أنّ الذبیح هو إسحاق: و هذه الأقوال کلّها مأخوذة عن کعب الأحبار، فإنّه لمّا أسلم فی الدولة العمریّة جعل یحدّث عمر عن کتبه قدیما، فربّما استمع له عمر، فترخّص الناس فی استماع ما عنده، و نقلوا ما عنده عنه، غثّها و سمینها، و لیس لهذه الاُمّة حاجة إلى حرف واحد ممّا عنده(2). فقد کان العقد الثانی بعد وفاة الرسول صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم عهد رواج القِصَصِ الاُسطوریّة و الإسرائیلیّات، حسبما قال الدکتور أبو شهبة: إنّ بدعة القصّ قد حدثت فی آخر عهد الفاروق: عمر بن الخطّاب(3).

و هل کان هناک نکیر على هذا الفعیل؟

کان عمر بین حین و آخر یشدّد النکیر على هذا الصنیع، و لکن من غیر تداوم علیه، فکان هناک ـ رغم تشدید عمرـ اُناس یقومون بنسخ أو ترجمة کتب العهد القدیم، و التحدیث عنها بین المسلمین، أمّا المراجعة إلى أهل الکتاب و القصّ على الناس فقد تعارف و شاع ذلک العهد.

أخرج الحافظ أبو یعلی الموصلیّ عن خالد بن عرفطة، قال: کنت جالسا عند عمر، إذ أُتی برجل مسکنه السوس(4). فقال له عمر: أنت فلان بن فلان العبدیّ؟ قال: نعم. قال: و أنت النازل بالسوس؟ قال: نعم. فضربه بقناةٍ معه. فقال الرجل: ما لی یا أمیر المؤمنین؟! فقال له عمر: اجلس، فجلس، فقرأ علیه: «بِسمِ اللّه‏ِ الرَّحمانِ الرَّحیمِ الآر تِلکَ آیاتُ الکِتابِ المُبینِ إِنّا أَنزَلناهُ قُرآنا عَرَبیّا لَعَلَّکُم تَعقِلونَ نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أَحسَنَ القَصَصِ بِما أَوحَینا اِلَیکَ هذَا

القُرآنَ وَ إِن کُنتَ مِن قَبلِهِ لَمِنَ الغافِلینَ»(1) ، فقرأها علیه ثلاثا و ضربه ثلاثا. فقال له الرجل: ما لی یا أمیر المؤمنین؟ فقال: أنت الذی نسخت کتاب دانیال؟ قال: مُرنی بأمرک أتّبعه، قال: انطلق فامْحُه بالحمیم و الصوف الأبیض، ثمّ لا تَقرأه و لا تُقرئه أحدا من الناس، فلئن بلغنی عنک أنّک قرأته أو أقرأته أحدا من الناس لأنهکتک عقوبةً.

ثمّ قال له عمر: اجلس، فجلس بین یدیه، فقال: انطلقت أنا فانتسخت کتابا من أهل الکتاب، ثمّ جئت به فی أدیم. فقال لی رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم : ما هذا فی یدک یا عمر؟! قلت: کتاب نسخته لنزداد به علما إلى علمنا، فغضب رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم حتّى احمرّت وجنتاه، ثمّ نودی بالصلاة جامعةً، فقالت الأنصار: أغضب نبیّکم؟ السلاح السلاح. فجاؤوا حتّى أحدقوا بمنبر رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم ، فقال: «یا أیّها الناس إنّی قد أُوتیت جوامع الکلم و خواتیمه، و اختُصِر لی اختصارا، و لقد أتیتکم بها بیضاء نقیّة، فلا تهوّکوا و لا یغرنّکم المتهوّکون». قال عمر: فقمت و قلت: رضیت باللّه‏ ربّا و بالإسلام دینا و بک رسولاً، ثمّ نزل رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم .

و یقرب من ذلک ما أخرجه الحافظ أحمد بن إبراهیم الإسماعیلیّ عن جبیر بن نضیر، حدّثهم، قال: إنّ رجلین کانا بحمص فی خلافة عمر، فأرسل إلیهما فی من أُرسل من أهل حمص، و کانا قد اکتتبا من الیهود صلاصفة(2)، فأخذاها معهما یستفتیان فیها أمیر المؤمنین، یقولون: إن رضیها لنا أمیر المؤمنین ازددنا فیها رغبة، و إن نهانا عنها رفضناها. فلمّا قدما علیه قالا: إنّا بأرض أهل الکتاب، و إنّا نسمع منهم کلاما تقشعرّ منه جلودنا، أ فنأخذ منه أو نترک؟ فقال: لعلّکما کتبتما منه شیئا! فقالا: لا. قال عمر: سأحدّثکما:

انطلقت فی حیاة النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم حتّى أتیت خیبر، فوجدت یهودیّا یقول قولاً أعجبنی، فقلت: هل أنت مُکتبی ممّا تقول؟ قال: نعم، فأتیت بأدیم فأخذ یُملی علیّ حتّى کتبت فی الأکراع(3). فلمّا رجعت، قلت: یا نبیّ اللّه‏ ـ و أخبرته‏ـ قال: ائتنی به. فانطلقت أرغب عن

الشیء رجاء أن أکون جئت رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم ببعض ما یُحبّ. فلمّا أتیت به قال: اجلس اقرأ علیّ. فقرأت ساعة، ثمّ نظرت إلى وجه رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم فإذا هو یتلوّن. فتحیّرت من الفَرَق(1)، فما استطعت أن أجیز منه حرفا. فلمّا رأى الذی بی رفعه(2) ثمّ جعل یتبعه رسما رسما فیمحوه بریقه، و هو یقول: لا تتّبعوا هؤلاء فإنّهم قد هَوِکوا و تهوّکوا(3)، حتّى محاه عن آخره حرفا حرفا.

قال عمر: فلو علمت أنّکما کتبتما شیئا جعلتکما نکالاً لهذه الاُمّة. قالا: واللّه‏ ما نکتب منه شیئا أبدا. فخرجا بصلاصفتهما، فحفرا لها، فلم یأْلُوَا أن یُعمّقا، و دفناها، فکان آخر العهد منها(4).

و لکن هل أثّر تشدید عمر فی الحدّ عن مراجعة أهل الکتاب؟

إنّه لم یشدّد على مراجعتهم، و إنّما شدّد على الکتابة من کتبهم کما شدّد على کتابة الحدیث. و من ثَمَّ نراه قد أجاز للداریّ أن یقصّ على الناس، کما شاع القصّ فی مسجد النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم فضلاً عن سائر المساجد ذلک العهد.

و هکذا سار على منهجه فی إجازة القصّ فی المساجد، من جاء بعده من الخلفاء. و أصبح ذلک مرسوما إسلامیّا فیما بعد، کما حثّ علیه معاویة فی إجازته لکعب أن یقصّ على الناس حسبما عرفت.

و بعد، فإنّ عصر الصحابة و هی الفترة بین وفاة النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم و ظهور التابعین فی عرصة الفُتْیا و التفسیر کان عصر نشوء الإسرائیلیّات و تسرّبها فی التفسیر و الحدیث، فضلاً عن التاریخ، ذلک أنّ غالبیّة الشؤون التاریخیّة کانت ممّا یرجع عهدها إلى تاریخ الاُمم

الماضیة و الأنبیاء الماضین، و کان المرجع الوحید لدى العرب حینذاک لمعرفة أحوالهم و تواریخهم هی التوراة و أهل الکتاب، فکانوا یراجعونهم و یأخذون عنهم بهذا الشأن.

قال الاُستاذ الذهبیّ: نستطیع أن نقول: إنّ دخول الإسرائیلیّات فی التفسیر، أمر یرجع إلى عهد الصحابة، و ذلک نظرا لاتّفاق القرآن مع التوراة و الإنجیل فی ذکر بعض المسائل(1) مع فارق واحد، هو الإیجاز فی القرآن و البسط و الإطناب فی التوراة و الإنجیل. و لقد کان الرجوع إلى أهل الکتاب، مصدرا من مصادر التفسیر عند الصحابة(2). فکان الصحابیّ إذا مرّ على قصّة من قصص القرآن یجد من نفسه میلاً إلى أن یسأل عن بعض ما طواه القرآن منها و لم یتعرّض له، فلا یجد من یجیبه على سؤاله سوى هؤلاء النفر الذین دخلوا فی الإسلام، و حملوا إلى أهله ما معهم من ثقافة دینیّة، فألقوا إلیهم ما ألقوا من الأخبار و القصص(3). و نحن إذ نصادق الذهبیّ فی أنّ الصحابة ـ على وجه الإجمال‏ـ کانوا یراجعون أهل الکتاب، فیما أُبهم علیهم من قصص القرآن، و کان اُولئک یلقون إلیهم ما کان لدیهم من قصص و أساطیر.

لکن لا نصادقه فی حکمه ذلک على الصحابة على وجه العموم؛ إذ کان علماء الصحابة یأبون الرجوع إلى غیرهم من ذوی المعلومات الکاسدة، بل کانوا یستنکرون من یراجعهم فی قلیل أو کثیر؛ حیث وفرة المعلومات الصحیحة لدى علماء الأصحاب الکبار. و قد کان مستقاها مسائلة الرسول صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم مهبط الوحی و معدن علوم الأوّلین و الآخرین، فلم یدعوا صغیرة و لا کبیرة إلاّ سألوا عنها الرسول الکریم.

هذا ابن عبّاس حبر الاُمّة و ترجمان القرآن ینادی برفیع صوته: هلاّ من مستفهم أو مستعلم. و یستنکر على اُولئک الذین یراجعون أهل الکتاب و لدیهم الرصید الأَوفر من

ذخائر العلوم. فقد کان ابن عبّاس یُسیء الظنّ بأهل الکتاب حتّى المسلمة منهم.

روى البخاریّ بإسناده إلى ابن عبّاس، کان یقول:

«یا معشر المسلمین کیف تسألون أهل الکتاب، و کتابکم الذی أُنزل على نبیّه صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم أحدث الأخبار باللّه‏ تقرأونه لم یُشَبْ(1). و قد حدّثکم اللّه‏ أنّ أهل الکتاب بدّلوا ما کتب اللّه‏ و غیّروا بأیدیهم الکتاب، فقالوا هو من عند اللّه‏ لیشتروا به ثمنا قلیلاً. أفلا ینهاکم ما جاءکم من العلم عن مسائلتهم، و لا واللّه‏ ما رأینا منهم رجلاً قطّ یسألکم عن الذی أنزل علیکم»(2). و هذا أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب، سفط العلم و باب مدینة علم الرسول، و کذا عبد اللّه‏ بن مسعود و أُبیّ بن کعب و أمثالهم من أوعیة العلم، لم یُحتمل بشأنهم الرجوع إلى کتابیّ قطّ. و هذا معلوم بالضرورة من التاریخ.

نعم، إنّما کان یراجع أهل الکتاب من الأصحاب، مَن لا بضاعة له و لا سابقة علم، أمثال عبد اللّه‏ بن عمرو بن العاص، و عبد اللّه‏ بن عمر بن الخطّاب، و أبی هریرة و أضرابهم، من المفلّسین المعوزین.

و قد سمعت مراجعة عبد اللّه‏ بن عمرو بن العاص إلى أهل الکتاب و لا سیّما زاملتیه اللتین زعم أنّه عثر علیهما فی واقعة الیرموک، و کذا أبو هریرة تربیة کعب الأحبار.

و قد ذکر أصحاب التراجم: أنّ عبد اللّه‏ بن عمر بن الخطّاب کان ممّن نشر علم کعب، و کان راویة له.

هذا عماد الدین ابن کثیر عند کلامه عن قصّة هاروت و ماروت یحکم بوضع هذه القصّة، و أنّ منشأها روایات إسرائیلیّة تدور حول ما نقله عبد اللّه‏ بن عمر بن الخطّاب عن کعب الأحبار، و هی ممّا ألصقها زنادقة أهل الکتاب بالإسلام، و أنّ روایات الرفع إلى

النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم غریبة جدّا، قال:

«و أقرب ما یکون فی هذا أنّه من روایة عبد اللّه‏ بن عمر عن کعب الأحبار لا عن النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم کما قال عبد الرزّاق فی تفسیره عن الثوریّ عن موسى بن عقبة عن سالم عن ابن عمر عن کعب الأحبار. و هکذا روى ابن جریر بإسناده إلى سالم أنّه سمع ابن عمر یحدّث عن کعب الأحبار»(1). و هذا أبو هریرة یراجع کعبا و ابن سلام بشأن معرفة الساعة فی یوم الجمعة، لا یوافقها عبد مسلم و هو قائم یصلّی، یسأل اللّه‏ تعالى شیئا إلاّ أعطاه ـ کما فی الحدیث عن رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم -(2). فیسألهما عنها: أ هی فی جمعة بخصوصها، و أیّ ساعة من ساعاتها؟ فیجیبه کعب بأنّها فی جمعة واحدة من السَّنة. و عندما یعترض علیه أبو هریرة نظرا لإطلاق کلامه صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم نرى کعبا یراجع التوراة، فیعود و یقول: الصواب مع أبی هریرة...

و هکذا یجیبه ابن سلام بأنّها آخر ساعة من یوم الجمعة... فیردّ علیه أبو هریرة بأنّ النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم نهى عن الصلاة فیها، فکیف و هو یدعو فی صلاته حینذاک؟!

فیقول له ابن سلام: «من جلس مجلسا ینتظر الصلاة فهو فی صلاة...»(3).

و هکذا تداومت مراجعة کتب العهدین و أهل الکتاب على عهد التابعین و تابعی التابعین و من بعدهم، على أثر تساهل السلف فی ذلک، و صارت مهنة القصّ على الناس عادة مألوفة بین المسلمین على طول التاریخ.

فقد کانت هناک فئة تقصّ بالمساجد، و تذکّر الناس بمواعظها و ترغّبهم و ترهّبهم. و لمّا کان هؤلاء ـ على أمثال أسلافهم المعوزین‏ـ لیسوا أهل علم و درایة، و کان غرضهم

استمالة العوامّ، فجعلوا یختلقون القصص و الأساطیر الخرافیّة، و روّجوا الأباطیل. و فی هذا الکثیر من الإسرائیلیّات و الخرافات العامّیّة، ما یتصادم مع العقیدة الإسلامیّة، و قد تلقّفها الناس منهم؛ لأنّ من طبیعة العوام المیل إلى العجائب و الغرائب.

یقول ابن قتیبة بشأن القصّاصین و شعوذتهم:

إنّهم یمیلون وجه العوامّ إلیهم، و یستدرّون ما عندهم بالمناکیر و الأکاذیب من الأحادیث. و من شأن العوامّ القعود عند القاصّ ما کان حدیثه عجیبا خارجا عن فطر العقول، أو کان رقیقا یحزن القلوب. فإن ذکر الجنّة قال: فیها الحوراء من مسک أو زعفران، و عجیزتها میل فی میل، ویبوِّئ اللّه‏ ولیّه قصرا من لؤلؤة بیضاء، فیها سبعون ألف مقصورة، فی کلّ مقصورة سبعون ألف قبّة، و لا یزال هکذا فی السبعین ألفا، لا یتحوّل عنها(1). و من هؤلاء القُصّاص، من کان یبتغی الشهرة و الجاه بین الناس. و منهم، من کان یقصد التعیّش و الارتزاق. و منهم، من کان سیّئ النیّة خبیث الطویّة، یقصد الإفساد فی عقائد الناس، و ربّما حَجْب جمال القرآن و تشویه سمعة الإسلام، بما یأتی من تفاسیر باطلة و خرافات تتنافى العقول.

قال أبو شهبة: و قد حدثت بدعة القصّ فی آخر عهد عمر، و فیما بعد صارت حرفة، و دخل فیه من لا خلاق له فی العلم، و قد ساعدهم على الاختلاق، أنّهم لم یکونوا من أهل الحدیث و الحفظ، و غالب من یحضرهم جُهّال. فجالوا و صالوا فی هذا المیدان و أتوا بما لا یقضی منه العجب(2). و یظهر أنّه اتّخذ القَصَص أداةً سیاسیّة وراء ستار التذکیر و الترهیب، یستعین بها أرباب السیاسات فی دعم سیاساتهم و توجیه العامّة نحوها، کالتی نشاهدها. و قد حدثت فی عهد معاویة، و هو أوّل من أبدع مزج السیاسة بالوعظ الإرشادیّ، و من ثَمَّ ارتفع شأن القصص حتّى أصبح عملاً رسمیّا یعهد إلى رجال رسمیّین یُعطَون علیه أجرا. و فی کتاب

القضاة للکندیّ أنّ کثیرا من القضاة کانوا یعیّنون قُصّاصا أیضا. و أوّل من قصَّ بمصر سلیمان بن عتر التُجیبیّ فی سنة (38 ه .)، و جمع له القضاء و القصص، ثمّ عزل عن القضاء و أفرد بالقصص.

و هکذا أمر معاویة ـ فی هذا الوقت‏ـ رجالاً یقصّون فی المساجد بعد صلاة الصبح و بعد المغرب، یدعون له و لأهل ولایته کلّ صباح و مساء.

و صورة القصص: أن یجلس القاصّ فی المسجد و حوله الناس، فیذکّرهم اللّه‏ و یقصّ علیهم حکایات و أحادیث و قصصا عن الاُمم السالفة، و أساطیر و نحو ذلک، و لا یتحرّون الصدق ما دام الغرض هو الترغیب و الترهیب و التوجیه الخاصّ، مهما کانت الوسیلة، جریا مع قاعدة «الغایة تُبرّر الواسطة».

قال اللّیث بن سعد: هما قصصان: قصص العامّة و قصص الخاصّة. فأمّا قصص العامّة فهو الذی یجتمع إلیه النفر من الناس یعظهم و یذکّرهم. فذلک مکروه لمن فعله و لمن استمعه.

و أمّا قصص الخاصّة فهو الذی جعله معاویة، ولّى رجلاً على القصص، فإذا سلّم من صلاة الصبح جلس و ذکر اللّه‏ و حمده و مجّده و صلّى على النبیّ، و دعا للخلیفة و لأهل ولایته و حشمه و جنوده، و دعا على أهل حربه و على المشرکین کافّة(1). و قد نما القَصَص بسرعة؛ لأنّه کان یتّفق و میول العامّة، فضلاً عن اتّفاقها مع الاتّجاهات السیاسیّة الظالمة فی الأغلب. و قد أَکْثَرَ القُصّاصُ من الأکاذیب و الافتعالات، یصحبها کثیر من التّهم و الافتراءات، فأتوا بالطامّات الکبرى و ضلالات.

و قد عدّ الغزّالیّ ذلک من منکرات المساجد المحرّمة و المبتدعات الباطلة، قال: فلا یجوز حضور مجلسه، إلاّ على قصد إظهار الردّ علیه، فإن لم یقدر فلا یجوز سماع البدعة، قال اللّه‏ تعالى لنبیّه: «فَأَعرِض عَنهُم حَتّى یَخوضوا فی حَدیثٍ غَیرِهِ»(2) .

و قد عرفت أنّ الإمام أمیر المؤمنین علیه‏السلام طردهم من المساجد(1). و من صفاقاتهم فی ذلک، ما رُوِی أنّه صلّى أحمد بن حنبل، و یحیى بن معین بمسجد الرصافة. فقام بین أیدیهم قاصّ، فقال: حدّثنا أحمد بن حنبل و یحیى بن معین، قالا: حدّثنا عبد الرزّاق عن معمّر عن قتادة عن أنس، قال: قال رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم : «من قال: لا إله إلاّ اللّه‏ خلق اللّه‏ من کلّ کلمة طیرا منقاره من ذهب و ریشه من مرجان...» و أخذ فی قصّةٍ نحوا من عشرین ورقة.

فجعل أحمد ینظر إلى یحیى، و یحیى ینظر إلى أحمد، یسأل أحدهما الآخر: هل أنت حدّثته بهذا؟! قال: واللّه‏ ما سمعت بهذا إلاّ هذه الساعة.

فلمّا انتهى الخطیب القاصّ أشار إلیه یحیى، فجاء متوهّما نوالاً، فقال له: من حدّثک بهذا؟ قال: أحمد بن حنبل و یحیى بن معین. فقال یحیى: أنا یحیى بن معین و هذا أحمد بن حنبل، ما سمعنا بهذا قطّ فی حدیث رسول اللّه‏. فإن کان و لا بدّ مِن الکذب فعلى غیرنا. فقال القاصّ: لم أزل أسمع أنّ یحیى بن معین و أحمد بن حنبل أحمقان، ما تحقّقته إلاّ السّاعة. فقال له یحیى: و کیف؟ قال: کأنّه لیس فی الدنیا أحمد بن حنبل و یحیى بن معین غیرکما. لقد کتبت عن سبعة عشر أحمد بن حنبل و یحیى بن معین!! فما کان منهما إلاّ أن رضیا من النقاش بالسلامة(2). و من یدری، فلعلّهما لو أطالا معه القول، لنالهما ما نال الشعبیّ، فقد دخل مسجدا، فإذا رجل عظیم اللحیة، و حوله اُناس یحدّثهم، و هو یقول: إنّ اللّه‏ خلق صورین، فی کلّ صور نفختان. قال: فخففت صلاتی، ثمّ قلت له: اتّق اللّه‏ یا شیخ، إنّ اللّه‏ لم یخلق إلاّ صورا واحدا. فقال لی: یا فاجر، أنا یحدّثنی فلان و فلان، و تردّ عَلَیّ! ثمّ رفع نعله و ضربنی، فتتابع القوم عَلَیّ ضربا. فواللّه‏ ما أقلعوا عنّی حتّى قلت لهم: إنّ اللّه‏ خلق ثلاثین صورا فی

کلّ صور نفختان!!(1). و هکذا کان القُصّاص مصدر شرٍّ و بلاءٍ على الإسلام و المسلمین.

أقسام الإسرائیلیّات

قسّم الاُستاذ الذهبیّ، الإسرائیلیّات تقسیمات ثلاثة:

1. تقسیمها إلى صحیح أو ضعیف أو موضوع.

2. و إلى موافقتها لما فی شریعتنا أو مخالفتها أو مسکوت عنها.

3. و إلى ما یتعلّق بالعقائد أو بالأحکام أو بالمواعظ و الحوادث و العبر.

و أخیرا حکم علیها بأنّها متداخلة، یمکن إرجاع بعضها إلى بعض، کما یمکن أن ندخلها تحت الأقسام الثلاثة التالیة: مقبول، و مردود، و متردّد فیه بین القبول و الردّ(2). فالأحسن تقسیمها ـ حسب تقسیم الدکتور أبی شهبة‏ـ إلى موافق لما فی شرعنا، و مخالف، و مسکوت عنه(3). و تقسیم آخر أیضا لعلّه أولى: إمّا منقول بالحکایة شفاها ـ و هو الأکثر المرویّ عن کعب الأحبار و ابن سلام و ابن منبّه و أمثالهم‏ـ أو موجود بالفعل فی کتب العهدین الموجودة بأیدینا الیوم، و هذا کأکثر ما ینقله أئمّة الهدى، و لا سیّما الإمام أبو الحسن الرضا علیه‏السلام احتجاجا على أهل الکتاب، و لیس اعتقادا بمضمونه.

ثمّ إنّ المنقول شفاها أو الموجود عینا إمّا موافق لشرعنا أو مخالف أو مسکوت عنه. و لکلّ حکمه الخاصّ، نوجزه فیما یلی:

أمّا المنقولات الشفاهیّة، حسبما یحکیه أمثال کعب و ابن سلام و غیرهما، فجلّها إن لم نقل کلّها، موضوع مختلق، لا أساس له، و إنّما مصدرها شائعات عامّیّة أُسطوریّة، أو أکاذیب افتعلها مثل کعب و ابن سلام، أو عبد اللّه‏ بن عمرو و أضرابهم؛ إذ لم نجد فی

المرویّات عن هؤلاء ما یمکن الوثوق إلیه. فهی بمجموعتها مردودة عندنا، حسبما تقتضیه قواعد النقد و التمحیص.

إنّنا نُسیء الظنّ بأمثال هؤلاء ممّن لم یُخلصوا الولاء للإسلام و لم یمحضوا النصح للمسلمین، کما لا نثق بصحّة معلوماتهم غیر الصادرة عن تحقیق رصین، سوى الاعتماد على الشائعات العامّیّة المبتذلة إن لم تکن مفتعلة. إنّنا نجد فی طیّات کلامهم بعض الخبث و اللّؤم المتّخذ تجاه موضع الإسلام القویم، و ربّما کان حقدا على ظهور الإسلام و غلبة المسلمین. فحاولوا التشویه من سمعة الإسلام و التزعزع من عقائد المسلمین.

هذا هو الطابع العامّ الذی یتّسم به وجه الإسرائیلیّات على وجه العموم.

قال الاُستاذ أحمد أمین: و أمّا کعب الأحبار أو کعب بن ماتع الیهودیّ، کان من الیمن، و کان من أکبر من تسرّبت منهم أخبار الیهود إلى المسلمین، و کان کلّ تعالیمه ـ على ما وصل إلیناـ شفویّة، و ما نُقل عنه یدلّ على علمه الواسع بالثقافة الیهودیّة و أساطیرها.

قال: و نرى أنّ هذا القَصَص هو الذی أدخل على المسلمین کثیرا من أساطیر الاُمم الأخرى کالیهودیّة و النصرانیّة، کما کان بابا دخل منه على الحدیث کذب کثیر، و أفسد التاریخ بما تسرّب منه من حکایة وقائع و حوادث مزیّفة، أتعبت الناقد و أضاعت معالم الحقّ(1). و هکذا قال ابن خلدون فیما سبق من کلامه: فإنّما یسألون أهل الکتاب قبلهم، و هم أهل التوراة من الیهود و من تبع دینهم من النصارى. و أهل التوراة الذین بین العرب یومئذ بادیةٌ مثلهم، و لا یعرفون من ذلک إلاّ ما تعرفه العامّة من أهل الکتاب، و معظمهم من حمیر الذین أخذوا بدین الیهودیّة، فلمّا أسلموا بقوا على ما کان عندهم، و هؤلاء مثل کعب الأحبار و وهب بن منبّه و عبداللّه‏ بن سلام و أمثالهم، فامتلأت التفاسیر من المنقولات عندهم، و هی أخبار موقوفة علیهم. و تساهل المفسّرون فی مثل ذلک و ملأوا کتب التفسیر بهذه المنقولات، و أصلها ـ کما قلناـ عن أهل التوراة الذین یسکنون البادیة، و لا تحقیق عندهم بمعرفة ما ینقلونه من ذلک(2).

فعلى ما ذکره العلاّمة ابن خلدون تکون جلّ المنقولات عن هؤلاء الکتابیّین، لا وثوق بها؛ حیث مصدرها الشیاع القومیّ، و لکلّ قوم أساطیرها المسطّرة فی تاریخ حیاتها، یحکونها و ینقلونها یدا بید، و هذا التنقّل حصل فیها التحریف و التبدیل الکثیر، بما ألحقها بالخرافات و الأوهام، و هؤلاء أصحاب القومیّات المختلفة، دخلوا فی الإسلام و معهم ثقافاتهم و تاریخهم، أتوا بها و بثّوها بین المسلمین.

قال الاُستاذ أحمد أمین: إنّ کثیرا من الشعوب المختلفة ذوات التواریخ دخلت فی الإسلام، فأخذوا یُدخلون تاریخ اُممهم و یبثّونه بین المسلمین، إمّا عصبیّة لقومهم أو نحو ذلک. فکثیر من الیهود أسلموا و معهم ما یعلمون من تاریخ الیهودیّة و أخبار الحوادث، حسبما روت التوراة و شروحها، فأخذوا یحدّثون المسلمین بها، و هؤلاء ربطوها بتفسیر القرآن أحیانا، و بتاریخ الاُمم الأخرى أحیانا. إن شئت فاقرأ ما فی الجزء الأوّل من تاریخ الطبریّ تجد منه الشیء الکثیر، مثل ما أُسند عن عبد اللّه‏ بن سلام، أنّه تعالى بدأ بالخلق یوم الأحد، و فرغ فی آخر ساعة من یوم الجمعة، فخلق فیها آدم على عجل(1) ـ حسبما جاء فی التوراة‏ـ و کثیر من هذا النوع رُوی حول ما ورد فی القرآن من قصص الأنبیاء.

کذلک کان للفرس تاریخ، و کان لهم أساطیر، فلمّا أسلموا رووا تاریخهم و رووا أساطیرهم، و کذلک فعل النصارى. فکانت هذه الروایات و الأساطیر عن الاُمم المختلفة مبثوثة بین المسلمین، و مصدرا من مصادر الحرکة التاریخیّة عندهم(2). وعلیه فنشطب على جمیع ما ینقل عن أهل الکتاب فیما یمسّ تفسیر القرآن أو تاریخ الأنبیاء إذا کان نقلاً بالشفاه و لیس مستندا إلى نصّ کتاب قدیم معتمد؛ حیث مصدرها الشیاع العامّ، و لا اعتبار به أصلاً. و سنورد أمثلة لإسرائیلیّات دخلت على الإسلام، و کان مصدرها الشیاع و الاُسطوریّة.

و لعلّک تقول: بعض ما نقل عن أهل الکتاب کان مصدره النقل من الکتاب، إمّا یکتبونه منه أو ینقلونه عنه، کما فی زاملتی عبد اللّه‏ بن عمرو بن العاص، کان ینقل من کتب زعم العثور علیها فی واقعة یرموک. و کما فی نسخة عمر بن الخطّاب التی جاء بها إلى النبیّ، اکتتبها من کتب الیهود فیما حسب.

لکن لا یذهب علیک أن لا وثوق بنقلهم و لو عن کتاب، مادام الدسّ و التزویر شیمة یهودیّة جُبلوا علیها من قدیم کانوا «یَکتُبونَ الکِتابَ بِأَیدیهِم» أی من عند أنفسهم «ثُمَّ یَقولونَ هذا مِن عِندِ اللّه‏ِ» کذبا و زورا «لِیَشتَروا بِهِ ثَمَنا قَلیلاً»(1) . و هذا هو الذی فهمه ابن عبّاس منذ أوّل یومه فحذّر الأخذ عنهم بتاتا، قائلاً: و قد حدّثکم اللّه‏ أنّ أهل الکتاب بدّلوا ما کتب اللّه‏ و غیّروا بأیدیهم الکتاب، فقالوا هو من عند اللّه‏ لیشتروا به ثمنا قلیلاً، أفلا ینهاکم ما جاءکم من العلم عن مسائلتهم(2). أمّا المراجعة إلى کتب السلف و تواریخهم من یونان أو فرس أو الهند أو الیهود أو غیرهم، فإنّ ذلک شیء آخر، یجب العمل فیه وفق سنن النقد و التمحیص، و على مناهج السبر و التحقیق، حسب المتعارف المعهود.

أمّا التوراة، ففیها من الغثّ و السمین الشیء الکثیر، و هو الکتاب الوحید الذی احتوى على تاریخ الأنبیاء و اُممهم فیما سلف، مصحوبا بالأساطیر و الخرافات، شأن سائر کتب التاریخ القدیمة. و التوراة کتاب تاریخ، قبل أن یکون کتابا سماویّا، و إنّما سمّیت بالتوراة، لاحتوائها على تعالیم الیهود، و التی جاء بها موسى من شرائع وقعت موضع الدسّ و التحریف، و من ثَمّ فالمراجعة إلیها بحاجة إلى نقد و تحقیق، و لیس أخذا برأسه.

و فی العهد القدیم جاءت تفاصیل الحوادث ممّا أوجز بها القرآن و طواها فی سرد قضایا قصار، أخذا بمواضع عِبرها دون بیان التفصیل، فتجوز المراجعة إلى تلکم

التفاصیل لرفع بعض المبهمات فی القضایا القرآنیّة، و لکن على حذر تامّ وفق التفصیل التالی:

فالموجود فی کتب السلف ـ فیما یمسّ المسائل القرآنیّة‏ـ إمّا موافق مع شرعنا فی اُصول مبانیه و فی الفروع، أو مخالف أو مسکوت عنه.

فالمخالف منبوذ لا محالة، لأنّ ما خالف شریعة اللّه‏ فهو کذب باطل، و أمّا المسکوت عنه فالأخذ به و ترکه سواء، شأن سائر أحداث التاریخ.

و إلیک أمثلة على ذلک:

1. أمثلة على الموافقة

أ) جاء فی المزامیر، المزمور (37) عدد (10):

«أمّا الوُدَعاء فیرثون الأرض و یتلذّذون فی کثرة السلامة».

و فی عدد (22): «لأنّ المبارکین منه یرثون الأرض و الملعونین منه یُقطعون».

و فی عدد (29): «الصدّیقون یرثون الأرض و یسکنونها إلى الأبد».

و جاء تصدیق ذلک فی القرآن، فی قوله تعالى، فی سورة الأنبیاء: «وَ لَقَد کَتَبنا فِی الزَّبورِ مِن بَعدِ الذِّکرِ أَنَّ الأَرضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحونَ»(1) . قوله: «مِن بَعدِ الذِّکرِ» حیث البشارة فی مزامیر داود (الزبور) جاءت بعد مواعظ و تذکیر.

ب) و جاء فی سفر التثنیة أصحاح (32) ع (3) وصیّة جامعة لنبیّ اللّه‏ موسى علیه‏السلام جاء فیها وصف الربّ تعالى بالعدل و الحکمة و العظمة، على ما جاء به القرآن الکریم.

یقول فیها: «إنّی باسم الربّ أُنادی، أعطوا عظمة لإلهنا، هو الصخر الکامل صنیعه(2)، إنّ جمیع سبله عدل، إله أمانة لا جور فیه، صدیق و عادل هو».

ج) و جاء فی لاویّین أصحاح (12) ع (4) شریعة الختان، کما هو فی الإسلام:

«و فی الیوم الثامن یُخْتَن لحم غُرلته». و الغُرلة: القُلفَة، و هی جلدة عضو التناسل.

د) و فی سفر التثنیة أصحاح (14) ع (8) جاء تحریم لحم الخنزیر، لأنّه نجس لا یجترّ.

«... و الخنزیر، لأنّه یشقّ الظلف، لکنّه لا یجترّ، فهو نجس لکم».

2. أمثلة على المخالفة

و الأمثلة على مخالفة ما جاء فی التوراة الموجودة مع ما فی القرآن فهی کثیرة جدّا، فضلاً عن مخالفته للفطرة و العقل الرشید، على ما فصّلناه فی مباحثنا عن الإعجاز التشریعیّ للقرآن، و مقارنة بعض ما جاء فیه، مع ما فی کتب العهدین(1). إنّک تجد فی کتب العهدین مخالفات کثیرة مع شریعة العقل فضلاً عن شریعة السماء، فمثلاً تجد فیها ما یتنافَى و مقام عصمة الأنبیاء ما یُذهلک:

ففی سفر التکوین (أصحاح 19، ع31ـ37): أنّ ابنتَی لوط سقتا أباهما الخمر فاضطجعتا معه.

و فی الملوک الأوّل (أصحاح 11): أنّ سلیمان عَبَد أوثانا، نزولاً إلى رغبة نسائه.

و فی الخروج (أصحاح 32، ع21ـ24): أنّ هارون هو الذی صنع العجل و لیس السامریّ.

کما تفرض التوراة عقوبة البهائم (الخروج، أصحاح 21، ع28).

و نجاسة من مسّ میتا إلى سبعة أیّام (سفر العدد، أصحاح 19، ع11ـ 16).

و أمثالها کثیر.

3. أمثلة على المسکوت عنه

و الأمثلة على المسکوت عنه فی شرعنا على ما جاء فی کتب السالفین أیضا کثیرة

فی کثیر، کان شأنها شأن سائر الأحداث التاریخیّة التی جاءت فی الکتب القدیمة.

و لعلّ الحدیث الوارد: «لا تصدّقوا أهل الکتاب و لا تکذّبوهم»(1) ناظر إلى هذا النوع من المسکوت عنه فی شرعنا، لا نعلم صدقه عن کذبه؛ لأنّهم خلطوا الحقّ بالباطل. فلو صدّقناه فلعلّه الباطل، أو کذّبناه فلعلّه الحقّ. قال صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم : «فیخبروکم بحقّ فتکذّبوا به، أو بباطل فتصدّقوا به»(2). و هکذا قال عبد اللّه‏ بن مسعود:

«لا تسألوا أهل الکتاب، فإنّهم لن یهدوکم ـ أی لن یخلصوا لکم النصح‏ـ و قد أضلّوا أنفسهم، فتکذّبوا بحقّ أو تصدّقوا بباطل»(3). و علیه فیجب الحذر فیما لم نجد صدقه و لا کذبه فی المأثور من شرعنا الإسلامیّ و یلزم إجراء قواعد النقد و التمحیص ـ التثبّت‏ـ فیما وجدناه فی کتب القوم من آثار و أخبار.

هذه قصّة یوسف علیه‏السلام جاءت مواضع عبرها فی القرآن و ترک الباقی، و قد تعرّض لتفاصیلها العهد القدیم. و هکذا سائر قصص الأنبیاء، و فیها الغثّ و السمین.

نماذج من إسرائیلیّات مبثوثة فی التفسیر

سبق القول بأنّ فی التفسیر من الإسرائیلیّات طامّات و ظلمات، أصبحت مثارا للشکّ و الطعن و التقوّل على الإسلام و مقدّساته. و یرجع أکثر اللّوم على الأوائل الذین زجّوا بتلکم الأساطیر الیهودیّة و غیرها فی التفسیر و الحدیث و التاریخ، و هکذا تساهل أهل الحدیث فی جمع و ثبت تلکم الإسرائیلیّات فی کتبهم، أمثال أبی جعفر الطبریّ، و جلال الدین السیوطیّ، و أضرابهما من أرباب کتب التفسیر بالمأثور.

و قد أُخذ على تفسیر ابن جریر، أنّه یذکر الروایات من غیر بیان و تمییز بین صحیحها

و سقیمها، و لعلّه کان یحسب أنّ ذکر السند ـ و لو لم ینصّ على درجة الروایة قوّة و ضعفاـ یخلی المؤلّف عن المؤاخذة و التبعات. و تفسیره هذا مشحون بالروایات الواهیة و المنکرة و الموضوعات و الإسرائیلیّات، و ذلک فیما یذکره فی الملاحم و الفتن و فی قصص الأنبیاء، و حتّى فی مثل قصص نبیّنا صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم کما فی قصّة زینب بنت جحش، على ما یرویها القُصّاص و المبطلون، و أمثالها کثیر.

کما أُخذ على تفسیر الدرّ المنثور، أنّه و إن عَزَى الروایات إلى مُخرجیها، لکن لم یبیّن منزلتها من الصحّة و الضعف أو الوضع، و لیس کلّ قارئ یمکنه معرفة ذلک بمجرّد ذکر السند أو المصدر المخرج منه، و لا سیّما فی عصورنا المتأخّرة. و لعلّه أیضا من المحدّثین الذین یرون أنّ إبراز السند أو المخرج یخلی من العهدة و التبعة. و فی الکتاب إسرائیلیّات و بلایا کثیرة، و لا سیّما فی قصص الأنبیاء؛ و ذلک مثل ما ذکره فی قصّة هاروت و ماروت، و فی قصّة الذبیح و أنّه إسحاق، و فی قصّة یوسف، و فی قصّة داود، و سلیمان، و فی قصّة إلیاس. و أسرف فی ذکر المرویّات فی بلاء أیّوب. و معظمها ممّا لا یصحّ و لا یثبت، و إنّما هو من الإسرائیلیّات التی سردها بنو إسرائیل و أکاذیبهم على الأنبیاء.

و هذان التفسیران هما الأساس لبثّ و نشر الإسرائیلیّات، فیما تأخّر من کتب التفسیر. و سنعرض منها نماذج:

1. الإسرائیلیّات فی قصّة هاروت و ماروت(1) روى السیوطیّ فی الدرّ المنثور، فی تفسیر قوله تعالى: «وَ ما أُنزِلَ عَلَى المَلَکَینِ بِبابِلَ هاروتَ وَ ماروتَ»(2) روایات کثیرة و قصصا عجیبة، رویت عن ابن عمر، و ابن مسعود، و ابن عبّاس، و مجاهد، و کعب، و الربیع، و السُدّیّ. رواها ابن جریر الطبریّ فی تفسیره، و ابن مردویه، و الحاکم، و ابن المنذر، و ابن أبی الدنیا، و البیهقیّ، و الخطیب فی تفاسیرهم

 


 
 
از عاملان اسرائلیات عبد اللّه‏ بن عمرو بن العاص و......
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
 

1. عبد اللّه‏ بن عمرو بن العاص

قیل: کان اسمه العاص فغیّره رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم و سمّاه عبد اللّه‏. أسلم قبل أبیه عمرو، و عمرو أسلم قبل الفتح سنة ثمان. ولد قبل الهجرة بسبع سنین، و مات سنة (65 ه .). فقد عاش (72) سنة.

هو أوّل من أشاع الإسرائیلیّات بعد وفاة النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم زعم أنّه أصاب یوم الیرموک

زاملتین من کتب الیهود، فکان یحدّث منهما. و یبرّر ذلک بما رواه عن رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم من قوله: «حدّثوا عن بنی إسرائیل و لا حرج». رواه البخاریّ بإسناده عنه. هکذا فهم من هذا الحدیث، جواز الروایة عنهم، حسبما ذکره ابن تیمیّة. و أضاف إلیه حدیثا آخر اختلقه بهذا الشأن، قال: رأیت فیما یرى النائم کأنّ فی إحدى إصبعیّ سمنا و فی الأخرى عسلاً فأنا ألعقهما. فلمّا أصبحت ذکرت ذلک للنبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم ، فقال: تقرأ الکتابین، التوراة و الفرقان. و من ثمّ کان یقرأهما. و کانت له صحیفة یسمّیها الصادقة زعم أنّه کتبها من أحادیث الرسول صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم عن إجازته له فی کتابتها. قال: استأذنت النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم فی کتاب ما سمعت منه فأذن لی فکتبته. فکان یسمّی صحیفته تلک الصادقة.

قال مجاهد: رأیت عنده صحیفة فسألت عنها، فقال: هذه الصادقة، فیها ما سمعت من رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم لیس بینى و بینه فیها أحد. روى البخاریّ بإسناده إلى هَمّام بن منبّه عن أخیه وهب، قال: سمعت أبا هریرة یقول: ما من أصحاب رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم أحد أکثر حدیثا عنه منّی إلاّ ما کان من عبد اللّه‏ بن عمرو، فإنّه کان یکتب و لا أکتب. و لقد کان ضعیف الرأی وهن السلوک، کان قد صحب أباه فی الوقوف مع معاویة فی وقعة صفّین، فی حین أنّه کان یعلم أنّهم کانوا هم الفئة الباغیة على ما وصفهم بها رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم و قد اعتذر لذلک بأنّه کان لوصیّة رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم إیّاه أن یتابع أباه عمرو بن

العاص. و قد نسی قوله تعالى: «وَ إِذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما أَنزَلَ اللّه‏ُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما أَلفَینَا عَلَیهِ آباءَنا أَوَ لَو کانَ آباؤُهُم لا یَعقِلونَ شَیئا وَ لا یَهتَدونَ» . و کذا قوله تعالى: «وَ إِن جاهَداکَ عَلَى أَن تُشرِکَ بی ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما» . و مع ذلک نراه قد تابع أباه فی ضلال کان یعلمه.

أخرج ابن سعد عن الغنویّ، قال: بینا نحن عند معاویة؛ إذ جاءه رجلان یختصمان فی رأس عمّار، یقول کلّ واحد منهما؛ أنا قتلته. فقال عبد اللّه‏ بن عمرو: لیطب به أحدکما نفسا لصاحبه، فإنّی سمعت رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم یقول: «تقتله الفئة الباغیة». فقال معاویة: ألا تغنی عنّا مجنونک یا عمرو فما بالک معنا؟! قال: إنّ أبی شکانی إلى رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم فقال: أطع أباک حیّا و لا تعصه. و أنا معکم و لستُ أُقاتل

2 . أبو هریرة

أمّا أبو هریرة فقد اختلف فی اسمه کما لم یُعرف أصله و نسبه و نشأته، و لا شیء من تاریخه قبل إسلامه، غیر ما ذکر هو عن نفسه، من أنّه کان یلعب بهرّةٍ صغیرة، و أنّه کان مُعدما فقیرا خامل الذکر، یخدم الناس على شبع بطنه. قال: کنت أرعى غنم أهلی، و کانت لی هرّة صغیرة، فکنت أضعها باللّیل فی شجرة، و إذا کان النهار ذهبت بها معی فلعبت بها، فکنّونی «أبا هریرة». قال: نشأت یتیما و هاجرت مسکینا، و کنت أجیرا لبسرة بنت غزوان بطعام بطنی و عقبة رجلی، فکنت أخدم إذا نزلوا، و أحدو إذا رکبوا.

قدم أبو هریرة بعد أن تخطّى الثلاثین من عمره، و کان النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم حینذاک فی غزوة خیبر التی وقعت عام  من الهجرة، قال ابن سعد: قدم الدوسیّون فیهم أبو هریرة و رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم بخیبر فکلّم رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم أصحابَه فی أن یشرکوا أبا هریرة فی الغنیمة، ففعلوا. و لفقره اتّخذ سبیله إلى الصُفَّة (موضع مظلّل فی موخّرة مسجد النبیّ من الناحیة الشمالیّة). قال أبو الفداء: و أهل الصُفّة اُناس فقراء لا منازل لهم و لا عشائر، ینامون فی المسجد و یظلّون فیه. و کانت صُفّة المسجد مثواهم، فنُسبوا إلیها. و کان إذا تعشّى رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم یدعو منهم طائفة یتعشّون معه، و یفرّق منهم طائفة على الصحابة لیعشّوهم.

روى مسلم عنه، قال: کنت رجلاً مسکینا أخدم رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم على ملاء بطنی. و فی روایة: کنت ألزم رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم على ملاء بطنی. و کان أکولاً، إذا کان یُطعَم فی بیت أحد الصحابة، کان بعضهم ینفر منه.

و روى البخاریّ عنه، قال: أستقرئ الرجل الآیة و هی معی، کی ینقلب بی فیطعمنی. و کان خیر الناس للمساکین جعفر بن أبی طالب، کان ینقلب بنا فیطعمنا ما کان فی بیته. و روى الترمذیّ عنه: و کنت إذا سألت جعفر عن آیة لم یجبنی حتّى یذهب بی إلى منزله. قال أبو ریّة: و من أجل هذا کان جعفر فی رأی أبی هریرة أفضل الصحابة جمیعا، فقدّمه على أبی بکر و عمر و علیّ و عثمان و غیرهم من کبار الصحابة.

فقد أخرج الترمذیّ و الحاکم بإسناد صحیح عن أبی هریرة: ما احتذى النعال و لا رکب المطایا و لا وَطِئ التراب، بعد رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم أفضل من جعفر بن أبی طالب. کان أبو هریرة یُلقّب بشیخ المضیرة (طعام یطبخ باللّبن المَضِر، أی الحامض) و قد نالت هذه المضیرة من عنایة العلماء و الکتّاب و الشعراء ما لم ینله مثلها من أصناف المآکلّ و الحلویّات. و ظلّوا یتندرون بها و یغمزون أبا هریرة قرونا طویلة من أجلها.

قال الثعالبیّ، و کان أبو هریرة تُعجبه المضیرة جدّا، فیأکلّ مع معاویة، فإذا حضرت الصلاة صلّى خلف علیّ علیه‏السلام ، فإذا قیل له فی ذلک، قال: مضیرة معاویة أدسم و أطیب، و الصلاة خلف علیّ أفضل و أتمّ. و من کلامه: ما شممت رائحة أطیب من رائحة الخبز الحارّ، و ما رأیت فارسا أحسن من زبد على تمر

و قد أخذ العلماء على أبی هریرة کثرة حدیثه عن النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم مع قلّة صحبته و قلّة بضاعته حینذاک، و من ثمّ رموه بالتدلیس و الاختلاق. کان یسمع الحدیث من أحد الصحابة ثمّ یدلّس، فیرفعه إلى النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم .

و کان کثیرا ما یسمع الحدیث من أهل الکتاب و لا سیّما کعب الأحبار، فیسنده إلى النبیّ أو أحد کبار صحابته تدلیسا و تمویها على العامّة.

فقد روى مسلم عن بسر بن سعید، قال: اتّقوا اللّه‏ و تحفّظوا من الحدیث. فواللّه‏ لقد رأیتنا نجالس أبا هریرة فیحدّث عن رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم و یحدّث عن کعب الأحبار، ثمّ یقوم، فأسمع بعض من کان معنا یجعل حدیث رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم عن کعب، و حدیث کعب عن رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم . و فی روایة: یجعل ما قاله کعب عن رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم و ما قاله رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم عن کعب. فاتّقوا اللّه‏ و تحفّظوا فی الحدیث.

و قال یزید بن هارون: سمعت شعبة یقول: أبو هریرة کان یدلّس، أی یروی ما سمعه من کعب و ما سمعه من رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم و لا یمیّز هذا من هذا. و قال ابن قتیبة: و کان أبو هریرة یقول: قال رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم کذا، و إنّما سمعه من الثقة عنده فحکاه. و کانت عائشة أشدّهم إنکارا على أبی هریرة. و ممّن اتّهم أبا هریرة بالکذب عمر و عثمان و علیّ و غیرهم، فکما قال الاُستاذ الرافعیّ: «کان أوّل راویة اتُّهم فی الإسلام». و الحدیث بشأن تدلیس أبی هریرة و إنکار الصحابة علیه ذو شجون، عرضه بتفصیل

الاُستاذ أبو ریّة فی کتابیه: شیخ المضیرة، و الأضواء. و کان هذا العرض القصیر مستقى منه.

أخذ أبو هریرة عن کعب الأحبار الشیء الکثیر، غیر أن السّیّء الذی کان یرتکبه، إسناد ما سمعه من کعب إلى رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم کما نوّهنا عنه.

قال أبو ریّة: ذکر علماء الحدیث فی باب «روایة الصحابة عن التابعین، أو روایة الأکابر عن الأصاغر» إنّ أبا هریرة و العبادلة و معاویة و أنس و غیرهم، قد رووا عن کعب الأحبار الیهودیّ الذی أظهر الإسلام خداعا، و طوى قلبه على یهودیّته.

قال: و یبدو أنّ أبا هریرة کان أکثر الصحابة انخداعا به، و ثقة فیه، و روایة عنه و عن إخوانه، من سائر أهل الکتاب. و یتبیّن من الاستقراء أنّ کعب الأحبار قد سلّط قوّة دهائه على سذاجة أبی هریرة لکی یستحوذ علیه، و ینیمه لیلقّنه کلّ ما یرید أن یبثّه فی الدین الإسلامیّ، من خرافات و أوهام. و کان له فی ذلک أسالیب غریبة و طرق عجیبة.

فقد روى الذهبیّ فی طبقات الحفّاظ فی ترجمة أبی هریرة أنّ کعبا قال فیه ـ أی فی أبی هریرة‏ـ : ما رأیت أحدا لم یقرأ التوراة، أعلم بما فیها من أبی هریرة!!

فانظر مبلغ دهاء هذا الکاهن و مکره بأبی هریرة، الذی یتجلّى فی درس تاریخه أنّه کان رجلاً فیه غفلة و غِرّة؛ إذ من أین یعلم أبو هریرة ما فی التوراة و هو لا یعرفها، و لو عرفها لما استطاع أن یقرأها.

و ممّا یدلّک على أنّ هذا الحبر الداهیة قد طوى أبا هریرة تحت جناحه حتّى جعله یردّد کلام هذا الکاهن بالنصّ، و یجعله حدیثا مرفوعا إلى النبیّ، ما نورد لک شیئا منه.

روى البزار عن أبی هریرة: أنّ النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم قال: إنّ الشمس و القمر ثوران فی النار یوم

القیامة!! فقال الحسن: و ما ذَنْبهما؟ فقال: أُحدّثک عن رسول اللّه‏، و تقول: ما ذَنْبهما؟!

و هذا الکلام نفسه قد قاله کعب بنصّه، فقد روى أبو یعلی الموصلیّ، قال کعب: یُجاء بالشمس و القمر یوم القیامة کأنّهما ثوران عقیران، فیُقذفان فی جهنّم، یراهما من عبدهما و روى الحاکم فی «المستدرک» و الطبرانیّ ـ و رجاله رجال الصحیح‏ـ عن أبی هریرة: أنّ النبیّ قال: إنّ اللّه‏ أذِن لی أن أُحدّثَ عن دیک رجلاه فی الأرض و عنقه مثبتة تحت العرش، و هو یقول: سبحانک ما أعظم شأنک! قال: فیرد علیه ما یعلم ذلک مَن حلف بی کاذبا.

و هذا الکلام من قول کعب، و نصّه: أنّ للّه‏ دیکا عنقه تحت العرش و براثنه فی أسفل الأرض، فإذا صاح صاحت الدِّیَکة، فیقول: سبحان القدّوس المَلِک الرحمان لا إله غیره. و روى أبو هریرة: أنّ رسول اللّه‏ قال: النیل و سیحان و جیحان و الفرات من أنهار الجنّة، و هذا القول نفسه قاله کعب: أربعةٌ أنهار الجنّة وضعها اللّه‏ فی الدنیا: فالنیل نهر العسل فی الجنّة، و الفرات نهر الخمر فی الجنّة، و سیحان نهر الماء فی الجنّة، و جیحان نهر اللبن فی الجنّة. و قال ابن کثیر فی تفسیره: إنّ حدیث أبی هریرة فی یأجوج و مأجوج، و نصّه ـ کما رواه أحمدـ عن أبی هریرة: أنّ یأجوج و مأجوج لیحفرون السدّ کلَّ یوم حتّى إذا کادوا یرون شعاع الشمس، قال الذین علیهم: ارجعوا فستحفرونه غدا، فیعودون... و قد روى أحمد هذا الحدیث عن کعب، قال ابن کثیر: لعلّ أبا هریرة تلقّاه من کعب، فإنّه کثیرا ما کان یجالس کعبا و یحدّثه. و بیّن فی مواضع کثیرة من تفسیره ما أخذه أبو هریرة من کعب. و فی الصحیحین من حدیث أبی هریرة: أنّ اللّه‏ خلق آدم على صورته. و هذا الکلام قد جاء فی الإصحاح الأوّل من التوراة (العهد القدیم) و نصّه هناک: «و خلق اللّه‏ الإنسان على

صورته، على صورة اللّه‏ خَلَقه». و روى مسلم عن أبی هریرة: أخذ رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم بیدی! فقال: خلق اللّه‏ التربة یوم السبت، و خلق فیها الجبال یوم الأحد، و خلق الشجر یوم الاثنین، و خلق المکروه یوم الثلاثاء، و خلق النور یوم الأربعاء، و بثّ فیها الدوابّ یوم الخمیس، و خلق آدم بعد العصر من یوم الجمعة. و قد روى هذا الحدیث أحمد و النسائیّ أیضا عن أبی هریرة.

قال البخاریّ و ابن کثیر و غیرهما: إنّ أبا هریرة قد تلقّى هذا الحدیث عن کعب الأحبار؛ لأنّه یخالف نصّ القرآن فی أنّه خلق السماوات و الأرض فی ستّة أیّام. قال أبو ریّة: و قد بلغ من دهاء کعب و استغلاله لسذاجة أبی هریرة و غفلته، أن کان یلقّنه ما یرید بثّه فی الدین الإسلامیّ من خرافات و تُرّهات، حتّى إذا رواها أبو هریرة عاد هو فصدّق أبا هریرة، و ذلک لیؤکّد هذه الإسرائیلیّات، و لیمکّنَ لها فی عقول المسلمین، کأنّ الخبر جاء عن أبی هریرة، و هو فی الحقیقة عن کعب الأحبار.

و إلیک مثلاً ما رواه أحمد عن أبی هریرة أنّ رسول اللّه‏ قال: «إنّ فی الجنّة لشجرة یسیر الراکب فی ظلّها مائة عام، اقرأوا إن شئتم: و ظلّ ممدود». و لم یکد أبو هریرة یروی هذا الحدیث حتّى أسرع کعب، فقال: صدق والذی أنزل التوراة على موسى و الفرقان على محمّد، لو أنّ رجلاً رکب حقّة أو جذعة ثمّ دار بأعلى تلک الشجرة ما بلغها حتّى یسقط هرما! و هکذا کانا ـ کعب و أبو هریرة‏ـ یتعاونان على نشر مثل هذه الخرافات. و من العجیب أن یروی مثل هذا الخبر الغریب أیضا وهب بن منبّه فی أثر غریب، فیرجع إلیه من أراده.

هلک أبو هریرة سنة (59 ه .) عن (80) سنة بقصره بالعقیق، و حُمل إلى المدینة و دُفن بالبقیع، و صلّى علیه الولید بن عتبة بن أبی سفیان، و کان أمیرا على المدینة تکریما له. و لمّا کتب الولید إلى عمّه معاویة ینعى إلیه أبا هریرة، أرسل إلیه معاویة: «انظر من ترک، و ادفع إلى ورثته عشرة آلاف درهم، و أحسن جوارهم، و افعل إلیهم معروفا».

قال أبو ریّة: و هکذا یترادف رفدهم له حتّى بعد وفاته(1). قال السیّد رشید رضا بشأن أبی هریرة: کان إسلامه فی سنة (7 ه .)، فصحب رسول اللّه‏ ثلاث سنین و نیفا، فأکثر أحادیثه لم یسمعها من النبیّ. و إنّما سمعها من الصحابة و التابعین. فإذا کان جمیع الصحابة عدولاً فی الروایة ـ کما یقول جمهور المحدّثین‏ـ فالتابعون لیسوا کذلک، و قد ثبت أنّه کان یسمع من کعب الأحبار، و أکثر أحادیثه عنه، على أنّه صرّح بالسماع من النبیّ، فی حدیث «خلق اللّه‏ التربة یوم السبت» و قد جزموا بأنّ هذا الحدیث أخذه عن کعب. و کان یُکثر فی أحادیثه النقل بالمعنى و الإرسال ـ أی لا یذکر اسم الصحابیّ الذی سمع منه‏ـ و روایة الحدیث بالمعنى کانت مثارا لمشکلات کثیرة. کما أنّه انفرد بأحادیث کثیرة، کان بعضها موضع الإنکار أو مظنّته لغرابة موضوعها، کأحادیث الفتن و الإخبار ببعض المغیّبات، إلى غیرها من علل ذکرها أهل النقد فی الحدیث(2).

3- وهب بن منبّه

هو وهب بن منبّه بن کامل الیمانیّ الصنعانیّ. و قال أحمد بن حنبل: کان من أبناء فارس. قیل: إن منبّها من خراسان من أهل هراة، أخرجه کسرى من هراة إلى الیمن، فأسلم فی عهد النبیّ و حَسُن إسلامه فسکن ولْدُه فی الیمن، و کان وهب بن منبّه یختلف إلى هراة

و یتفقّد أمرها. کان یقول: قرأت بضعة و سبعین کتابا من کتب الأنبیاء. ولد سنة (34 ه .) و مات سنة (110 ه .). قیل: ضربه یوسف بن عمر حتى مات(1). و قد أکثر من سرد الإسرائیلیّات، و نسب إلیه قصص کثیرة، کانت مثارا للنیل منه و الطعن علیه، حتّى رُمی بالکذب و التدلیس، و إفساد عقول المسلمین.

4. محمّد بن کعب القرظیّ

هو محمّد بن کعب بن سلیم القرظیّ، کان أبوه من سَبْی قریظة، من أولاد کهنة الیهود. وُلد سنة (39 ه .) و مات سنة (117 ه .). کان یقصّ فی المسجد، فسقط علیه السقف، فمات هو و جماعة معه(2). فقد کان من القصّاصین، یقصّون على الناس عن کتب السلف و أساطیرهم، و فیها کان حتفه.

5 . ابن جُرَیج

ابن جُرَیج، عبدالملک بن عبدالعزیز بن جُرَیج. من أصل رومیّ نصرانیّ (80 ـ150ه .). هو أوّل من صنّف الکتاب بالحجاز. و اعتمده الأئمّة فی الحدیث و التفسیر حسبما تقدّم عند الکلام عن الطرق إلى ابن عبّاس: الطریق الخامس، و ذکرنا ثناء العلماء علیه و أنّه أحد الأعلام الثقات.

غیر أنّ الاُستاذ الذهبیّ عدّه من أقطاب الإسرائیلیّات و زعم أنّ أکثر ما یروى بشأن النصارى فی التفسیر، مأثور عنه...(3) لکنّ الإسرائیلیّة ـ بما تحمله هذه الکلمة من وهن‏ـ لم تُعهد من ابن جُرَیج، کما لم یُعهد منه ما یوهن شأنه فی التحدیث، مع توثیق الأجلاّء له، و قد وصفوه بسیّد أهل الحجاز! فراجع..


 
 
سیمای کعب الاحبار در کتاب التمهید مرحوم آیت الله معرفت
نویسنده : قاسم - پوراسمعیل - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
 

کعب الأحبار

هو کعب بن ماتِع الحمیریّ من آل ذی رُعَین أو من آل ذی الکلاع. و یکنّى أبا إسحاق، من کبار أحبار الیهود، کان أبوه کاهنا، و ورث الکهانة من أبیه. ولد قبل الهجرة باثنتین و سبعین سنة، و أسلم بعد وفاة النبیّ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم فی أوائل خلافة عمر. و هلک أیّام عثمان سنة (32 ه .). فقد عاش (104) سنة.

کان من أهل الیمن ـ من یهودهاـ فهاجر إلى المدینة عندما أسلم، ثمّ تحوّل إلى الشام، فاستصفاه معاویة و جعله من مستشاریه، لما زعم فیه من کثرة العلم. و هو الذی أمره أن یقصّ فی بلاد الشام؛ و بذلک أصبح أقدم الإخباریّین فی موضوع الأحادیث الیهودیّة المتسرّبة إلى الإسلام. و بواسطة کعب و ابن منبّه و سواهما من الیهود الذین أسلموا تسرّبت إلى الحدیث طائفة من أقاصیص التلمود ـ الإسرائیلیّات‏ـ و ما لبثت هذه الروایات أن أصبحت جزءا من الأخبار التفسیریّة و التاریخیّة فی حیاة المسلمین.

افتجر هذا الکاهن لإسلامه سببا عجیبا لیتسلّل به إلى عقول المسلمین و قلوبهم. فقد أخرج ابن سعد بإسناد صحیح ـ حسبما ذکره أبو ریّة‏ـ عن سعید بن المسیّب قال: قال العبّاس بن عبد المطّلب لکعب: ما منعک أن تسلم على عهد رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم و أبی بکر، حتّى أسلمت الآن على عهد عمر؟ فقال: إنّ أبی کتب لی کتابا من التوراة و دفعه إلیّ، و قال: اعمل بهذا. و ختم على سائر

1. و ربّما رجّح الثانی، لما رواه الطبرانیّ من طریق یحیى بن أبی عمرو الشیبانیّ عن عوف بن مالک، أنّه دخل المسجد یتوکّأ على ذی الکلاع، و کعب یقصّ على الناس، فقال عوف لذی الکلاع: ألا تنهى ابن أخیک هذا عمّا یفعل؟ قیل: إنّه نهاه و ذکّره بحدیث عن رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله‏ و سلم : «لا یقصّ على الناس إلاّ أمیر أو مأمور أو متکلّف محتال» فأمسک کعب عن القصص حتّى أمره معاویة، فصار یقصّ بعد ذلک (الإصابة، ج3، ص315ـ 316).

2. قال معاویة فی وصف علمه: ألا إنّ کعب الأحبار أحد العلماء، إن کان عنده علم کالثمار و إن کنّا فیه لمفرطین. و الذی یدلّ على مبلغ علمه الموهوم ما قاله هو لقیس بن خرشة القیسیّ: ما من شبر فی الأرض إلاّ و هو مکتوب فی التوراة التی أنزل اللّه‏ على موسى، ما یکون علیه و ما یخرج منه إلى یوم القیامة، یعنی أنّه یعلم بذلک (راجع: تهذیب التهذیب، ج8، ص439؛ الاستیعاب فی ترجمة قیس بن خرشة، هامش الإصابة، ج3، ص243).

کتبه، و أخذ علیّ بحقّ الوالد على ولده أن لا أفضّ الخاتم. فلمّا کان الآن، و رأیت الإسلام یظهر و لم أر بأسا، قالت لی نفسی: لعلّ أباک غیّب عنک علما کتمک، فلو قرأتَه. ففضضتُ الخاتم، فقرأته، فوجدتُ فیه صفة محمّد و اُمّته. فجئت الآن مسلما. فوالى العبّاس. قلت: و لا یخفى ما فی هذا التبریر من تفاهة إن لم یکن فی طیّها سفاهة تصحبها خباثة.

و کان عمر یکرهه و یُسیء الظنّ به، لما کان قد أفسد فی الحدیث و أشاع الأکاذیب. قال له یوما و قد أحضره: لتترکنّ الأحادیث أو لألحقنّک بأرض القردة، یعنی أرض الیهود التی هی أصله. و روى أهل السیر أنّ الإمام أمیر المؤمنین علیه‏السلام کان یذمّه، و یقول عنه: إنّ کعب الأحبار لکذّاب. و قد کان منحرفا عن علیّ علیه‏السلام ، کما ذکره ابن أبی الحدید

و من سخافاته ما رُوی عن سعد الجاریّ مولى عمر، قال: إنّ عمر دعا اُمّ کلثوم ـ و کانت تحته‏ـ فوجدها تبکی. فقال لها: ما یُبکیک؟ فقالت: هذا الیهودیّ ـ تعنی کعباـ یقول: إنّک على باب من أبواب جهنّم! فقال عمر: ما شاء اللّه‏، واللّه‏ إنّی لأرجو أن یکون ربّی خلقنی سعیدا. ثمّ أرسل إلى کعب فدعاه، فلمّا جاءه قال: یا أمیر المؤمنین لا تعجل علیّ، والذی نفسی بیده، لا ینسلخ ذو الحجّة حتّى تدخل الجنّة.

فقال عمر: أیّ شیء هذا، مرّةً فی الجنّة و مرّة فی النار؟! فقال: یا أمیر المؤمنین، والذی نفسی بیده، إنّا لنجدک فی کتاب اللّه‏ ـ یعنی به التوراة‏ـ على باب من أبواب جهنّم، تمنع الناس أن یقعوا فیها. فإذا متّ لم یزالوا یقتحمون فیها إلى یوم القیامة 

 

و یروی الطبریّ أنّه جاء إلى عمر قبل مقتله بثلاثة أیّام، و قال له: اعْهَد، فإنّک میّت فی ثلاثة أیام. قال: و ما یدریک؟ قال: أجده فی کتاب اللّه‏ فی التوراة! قال عمر: إنّک لتجد عمر بن الخطّاب فی التوراة؟ قال: اللّهمّ، لا، و لکن أجد صفتک و حلیتک، و أنّه قد فنى أجلک قال أحمد أمین تعقیبا على هذه القصّة: و هذه القصّة إن صحّت دلّت على وقوف کعب على مکیدة قتل عمر، ثمّ وضعها هو فی هذه الصبغة الإسرائیلیّة. کما تدلّنا على مقدار اختلاقه فیما ینقل و هکذا ذکر أبو ریّة: و ممّن اشترک فی مؤامرة قتل عمر، و کان له أثر کبیر فی تدبیرها کعب الأحبار. و هذا لا یمتری فیه أحد إلاّ الجهلاء. و ذکر ابن سعد أنّ کعبا کان یقول: کان فی بنی إسرائیل مَلِک إذا ذکرناه ذکرنا عمر، و إذا ذکرنا عمر ذکرناه. و کان إلى جنبه نبیّ یوحى إلیه. فأوحى اللّه‏ إلى النبیّ أن یقول له: اعْهَد عهدک و اکتب وصیّتک فإنّک میّت إلى ثلاثة أیّام، فأخبره النبیّ بذلک. فلمّا کان فی الیوم الثالث وقع بین الجُدُر و بین السریر؛ ثمّ جاء إلى ربّه فقال: اللّهمّ إن کنت تعلم أنّی کنت أعدل فی الحکم، و إذا اختلفت الاُمور اتّبعتُ هواک و کنت و کنت، فزدنی فی عمری حتّى یکبر طفلی و تربو اُمّتی. فأوحى اللّه‏ إلى النبیّ أنّه قد قال کذا و کذا، و قد صدق، و قد زدته فی عمره خمس عشرة سنة، ففی ذلک ما یکبر طفله و تربو اُمّته.

فلمّا طُعن عمر قال کعب: لئن سأل عمر ربّه لیبقینّه اللّه‏. فأُخبر بذلک عمر، فقال عمر: اللّهمّ، اقبضنی إلیک غیر عاجز و لا ملوم

1. جاء فی تاریخ الطبریّ، ج3، ص264 (مطبعة الاستقامة) حوادث سنة (23): أنّ عمر کان لا یحسّ ألما و لا وجعا حتّى کان من الغد جاءه کعب فقال: یا أمیر المؤمنین ذهب و بقی یومان. ثمّ جاءه من غد الغد فقال: ذهب یومان و بقی یوم و لیلة، و هی لک إلى صبیحتها. فلمّا کان الصبح خرج إلى الصلاة فطعنه أبو لؤلؤة.

و ذکر أیضا: لمّا طُعن عمر، جاء کعب فجعل یبکی بالباب، و یقول: واللّه‏ لو أنّ أمیر المؤمنین یقسم على اللّه‏ أن یؤخّره لأخّره. فدخل ابن عبّاس علیه، فقال: یا أمیر المؤمنین، هذا کعب یقول کذا وکذا! قال: إذن واللّه‏ لا أسأله. ثمّ قال: ویلٌ لی و لاُمّی إن‏لم یغفر اللّه‏ لی. و من ثَمَّ کان ما یحکیه کعب عن الکتب القدیمة، لیس بحجّة عند أحد من أهل العلم و التحقیق، و لم یثبته أهل الحدیث الأوائل. قال شعیب الأرنؤوط: و أخطأ من زعم أنّه خرّج له البخاریّ و مسلم، فإنّهما لم یسندا من طریقه شیئا من الحدیث. و إنّما جرى ذکره فی الصحیحین عرضا. قال: و لم یُؤثَر عن أحد من المتقدّمین توثیق کعب إلاّ أنّ بعض الصحابة ـ یعنی معاویة‏ـ أثنى علیه بالعلم. و قد سمعت قول معاویة ـ صدیقه الوفیّـ بشأنه، حینما حجّ فی خلافته: إن کان من أصدق هؤلاء المحدّثین الذین یحدّثون عن أهل الکتاب، و إن کنّا مع ذلک لنبلو علیه الکذب قال ابن حجر: و روى عنه من الصحابة عبد اللّه‏ بن عمر و عبد اللّه‏ بن الزبیر و أبو هریرة و معاویة، و ذکر ابن عبّاس أیضا. لکنّا قد فنّدنا ذلک بتفصیل. و فی الطبقات: أن تُبَیْع ابن امرأة کعب حمل من کعب علما . قال أحمد أمین: و أمّا کعب الأحبار فیهودیّ من الیمن، و من أکبر من تسرّبت منهم أخبار الیهود إلى المسلمین. و قد أخذ عنه اثنان، هما أکبر من نشر علمه: ابن عبّاس! و أبو هریرة. و ما نُقل عنه یدلّ على علمه الواسع بالثقافة الیهودیّة و أساطیرها. جاء فی الطبقات الکبرى حکایة عن رجل دخل المسجد فإذا عامر بن عبد اللّه‏ بن عبد قیس جالس إلى کتب و بینها سفر من أسفار التوراة و کعب یقرأ. و قد لاحظ بعض الباحثین أنّ بعض الثقات کابن قتیبة و النوویّ لایروی عنه أبدا. و ابن جریر یروی عنه قلیلاً

قال الذهبیّ بعد نقل کلام أحمد أمین: و هذا یدلّنا على أنّ کعبا کان لا یزال بعد إسلامه یرجع إلى التوراة و التعالیم الإسرائیلیّة. قلت: أمّا روایة ابن عبّاس عن کعب فشیء موضوع، و لم تثبت روایته عنه، و هو الناقم على مراجعی أهل الکتاب على ما أسلفنا. نعم، کان أبو هریرة لقلّة بضاعته کثیرا ما یراجع أهل الکتاب، و لا سیّما کعبا، کان یُعدّ شیخه و مرشده فی هذا الطریق. و کان أبو هریرة أکثر من نشر عن کعب و أفاض بمعلوماته الجمّة عن مثله.

قال الاُستاذ أبو ریّة ـ و نِعم ما قال‏ـ : «إنّ کعبا أظهر الإسلام خداعا، و طوى قلبه على یهودیّته، و أنّه سلّط قوّة دهائه على سذاجة أبی هریرة لکی یستحوذ علیه و یُنیمه، لیلقّنه کلّ ما یرید أن یبثّه فی الدین الإسلامیّ من خرافات و أوهام. و أنّه قد طوى أبا هریرة تحت جناحه حتّى جعل یردّد کلامه بالنصّ، و یجعله حدیثا مرفوعا(2). قال: و قد استطاع هذا الیهودیّ أن یدسّ من الخرافات و الأوهام و الأکاذیب فی الدین، ما امتلأت به کتب التفسیر و الحدیث و التاریخ، فشوّهتها و أدخلت الشکّ إلیها. و ما زالت تُمدّنا بأضرارها